گزارشی از یک ماموریت ویژه هوایی - فارس نیوز

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، حس در پرواز می تواند یکی از ارکان اصلی پرواز باشد. به طوری که محیط زندگی، خانواده، کار و شرایط حاکم می تواند روی این حس تاثیر مستقیم داشته باشد که آن روز خلبان روز خوبی داشته باشد یا روز خوبی نداشته باشد.

اسفند ماه سال 1359 بود که از یک پرواز برون مرزی موفق به پایگاه شکاری همدان بازگشتم و به محض فرود به خاطر موفقیت 100% در این عملیات که نقش حیاتی داشت من از سوی فرمانده پایگاه مورد تقدیر قرار گرفتم. هنور ساعاتی از حضورم در پایگاه نگذشته بود که مقرر شد در یک فرمیشن دو فروندی ماموریتی دیگر را انجام دهیم. کارهای ابتدایی را انجام دادیم و قرار بود من به عنوان شماره یک پرواز کنم که در آخرین لحظات اعلام شد بنا به دلایلی ماموریت کنسل شده و به فردا موکول شده است و به من اعلام شد که شما باید فردا به عنوان شماره دو این پرواز عمل کنی .

به منزل رفتم و فردا صبح اول وقت به پست فرماندهی آمدم. طبق برنامه به اتاق بریفینگ رفتیم و بعد از گرفتن تجهیزات به سمت آشیانه ها رفتیم . دقایقی بعد دوفروند فانتوم هر کدام مجهز به 6 تیر بمب در ابتدای باند پروازی آماده انجام ماموریت بودیم. کمک خلبان من در این پرواز "باقر گردان " بودند که در اواخر سال 1387 در سانحه هواپیمای ایران 140 به درجه رفیع شهادت رسید.
بعد از پرواز طبق برنامه پروازی خود را به ارتفاع 5000 پایی رساندیم و به سمت کرمانشاه ادامه دادیم . در آسمان کرمانشاه با کاهش ارتفاع به 2000 پا تا حدود 15 مایلی مرز ادامه دادیم و سپس با اشاره لیدر دسته، ارتفاع را به پایین ترین حد ممکن در حدود 50 پا رساندیم و از مرز عبور کردیم .

از نزدیکی های مرز متوجه یک اشکال در هواپیمایم شده بودم. هواپیما خوب به فرامین جواب نمی داد. هرچه سعی می کردم با ارتفاع پایین تر پرواز کنم نمی شد. متوجه شدم امروز روز من نیست چون در فکر این بودم که اگر ارتفاع را کم کنم به طور حتم سقوط خواهم کرد . عرق سردی برروی پیشانی ام نقش بسته بود و هر آن فکر می کردم در حال سقوط هستم. با اینکه از مرز گذشته بودیم و من باید ارتفاع را کم می کردم ولی نمی توانستم دسته استیک را به پایین فشار دهم . همین مساله باعث شده بود که در دید رادارهای دشمن قرار بگیرم . لیدر دسته که متوجه من شده بود مدام با حرکت دادن بال های هواپیمایش قصد داشت من را متوجه کند که ارتفاع را کم کنم. من هم بال های جنگنده را تکان می دادم ولی ارتفاع را کم نمی کردم، یعنی نمی توانستم این کار را انجام دهم . آنقدر در این ارتفاع پرواز کردم که لیدر مجبور شد سکوت رادیویی را بشکند و به من اعلام کند شماره 2 بالا هستی پایین تر پرواز کن من هم جواب دادم که هواپیما مشکل دارد و نمی توانم پایین تر پرواز کنم .
دو سه بار تصمیم گرفتم برگردم ولی با خود گفتم این همه مسیر را آمده ام از اینجا به بعد هم خدا کمک می کند و ادامه می دهم .

تقریبا 3 و 4 دقیقه به هدف مانده بود و هوا به شدت غبار آلود بود به نحوی که زمین را نمی توانستیم ببینیم و هدف را پیدا کنیم . سرانجام ثانیه هایی بعد بر روی هدف قرار گرفیتم . من حدود 1500 پا عقب تر از شماره 1 و با ارتفاع بیشتر پرواز می کردم . لیدر به محض دیدن هدف بمب هایش را روی آن رها کرد ولی به علت دید کم بمب ها را مقداری زود رها کرده بود و به ابتدای هدف خورد و خسارت زیادی به همراه نداشت . پدافند دشمن که متوجه حضور ما شده بود به شدت به سمت ما شلیک می کرد. من با توجه به اینکه بالاتر پرواز می کردم به خوبی هدف را می دیدم و به محض رسیدن روی هدف دو به دو بمب هایم را روی آن پرتاب کردم . با برخورد بمب ها به هدف منطقه سراسر آتش شده بود که تمامی این ماجرا توسط دوربین عقب هواپیمایم ضبط شده بود. با زدن هدف چند مایلی ادامه دادم چون اگر بلافاصله گردش می کردم به طور حتم مورد اصابت پدافند قرار می گرفتم. بعد از طی چند مایل به سمت مرز گردش کردم و به سلامت از مرز عبور کردیم .

شاید این حس پرواز در آن روز باعث شده بود که من بالاتر پرواز کنم و بتوانم در آن هوای غبار آلود هدف را به خوبی ببینم .
بعد از بازبینی فیلم های گرفته شده توسط جنگنده من، مشخص شده که پست فرماندهی دشمن و همچنین تجمع نیروهای بعثی دقیقا مورد هدف قرار گرفته و منهدم شده است . در آن روز متوجه شدم که حس پرواز چقدر مهم است.
شاید یک روز بتوانی یک ماموریت مشکل را به راحتی انجام دهی ولی روز دیگر نتوانی ماموریتی به مراتب ساده تر را طبق برنامه انجام دهی!


*خاطره از سرتیپ خلبان "جعفر عمادی "

/ 0 نظر / 6 بازدید