تاریخ! باید به ما بگویی مگر نه اینکه ولایت سایه و نشانه ی عالی ترین حقیقت عالم بود که همان توحید است و ولایت امامانمان همان ولایت الله.

 

مگر نه اینکه جیفه ی بی خاصیت ذوی العقول را تنها ولایت الهیه است که حیات می بخشد.

 

صحبتمان از ولایتی است که سرچشمه ی زندگانی بوده و از کوهسار عرش بر جای جای این برهوت حقیقت جاری است.

 

مگر قرار نبود که ولی منشأ همه ی نیروها و نشاط ها و حرکت های جامعه باشد؟ پس چه شد که هر چه نیرو و توان و نشاط بود از اولیاء الله گرفتند و هر چه از کرب و بلا بود بر آنها روا داشتند؟

 

خجل باش ای تاریخ...

 

گویند تکیه گاه دل و جان تمام عالم ولی الله است، چه شد که می بایست در و دیوار و مسمار شهر غربت ها خستگی دست و پا و سینه ی رنجور آنها را می خرید؟

 

مگر قرار نبود که با معنای ولایت، همه نظر به وجه الله کنند و یک صدا وصالش را صدا زنند و هر چه پیوند به طواغیت است بگسلند؟

 

مگر قرار نبود که ولی الله محط نظر همگان شود و همه، راه را به آن مصابیح دجی بیابند؟

 

مگر این ولایت، حصن ایمن از سخط و عذاب الهی نبود که به تبعیت از افکار و افعال ولی الله حاصل می شد؟

 

در این جامعه ی گریخته از دامن ولایت الهیه است که سوسوی نورها روی به تاریکی می کند و قوای الهی اهالیش میشود ابزار تسخیر شیطانی.

 

بگذریم!

 

تاریخ! یادت نرفته احد را که مسلمانان نظر از وجه الله می دزدیدند و با آنکه صدای رسول خدا را می شنیدند عقب خود را نگاه نمى‏کردند و شیطان توانست فریاد برآورد که محمد کشته شد و البته جواب آن هنگام علی را که فرموش نکرده ای که یا رسول اللَّه! آیا پس از اسلام کفر را اختیار کنم، من به شما اقتداء کرده و از شما جدا نخواهم شد.

 

تاریخ! مسافرینت ندیده و نشنیده بودند از نصرت خداوندی که ثمره ی باور داشتن و یاور بودن بر ولایت الهی است؟ آن موقع که قرار شد از هر تیره ای از قریش مردی مشهور انتخاب شود ویکباره براو هجوم برند و به قتلش درآورند و ده برابر هم خونبها دهند که وحی آمد «و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکرالله والله خیر الماکرین »1 و این بار هم علی بن ابی طالب بود که سربازی ولایت به همگان آموخت.

 

وآن هنگام که چون رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) قلت عده ی مسلمانان و کثرت کفار را به نظر آورد رو به قبله ایستاد و فرمود: «اللهم انجزنی ما وعدتنی اللهم إن تهلک هذه العصابة لا تعبد فی الأرض فما زال یهتف ربه ماذا یدیه حتى سقط ردائه من منکبه» و پاسخ آمد «اذ تستغیثون ربکم فاستجاب لکم انى ممدکم بالف من الملائکة مردفین»3

 

و چه شد که فراموش کردند یاری خداوند به ملائکه و رعب را «اذ یوحى ربک الى الملائکة انى معکم فثبتوا الذین آمنوا سالقى فى قلوب الذین کفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم کل بنان»4

 

جنگ هوازن، بسیج چند هزار نیرو و فرموده ی سید الانام که اسلام هرگز به قلت عدد شکست نخواهد خورد و پوستین عزت و شرف نخواهد زدود که فراموش شدنی نیست؛ به یقین نصرت الهی جاری و ساری است «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فی‏ مَواطِنَ کَثیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرینَ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ذلِکَ جَزاءُ الْکافِرینَ»5

 

بدر را چه طور! که گویا جز مقداد لشگریان اسلام دیگر سواری نداشتند لکن «وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنینَ أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُنْزَلینَ بَلى‏ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُسَوِّمین‏»6

 

و سرانجام ای تاریخ خواهی دید آن حق یاورانی که «یحبهم و یحبونه»7 و معنا نمی کنند این حب را و نمی فهمند مگر در« قل إن کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله»8.

 

بگذریم!

 

فهمیدیم و دیدیم که این جامعه ی بی ولایت همان است که فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) بشارت نامه ی استیصالشان را بر دیواره ی قلوب قاسیه شان می کوبید که «أَبْشِرُوا بِسَیْفٍ صَارِمٍ‏ وَ هَرْجٍ شَامِلٍ وَ اسْتِبْدَادٍ مِنَ الظَّالِمِینَ یَدَعُ فَیْئَکُمْ زَهِیداً وَ زَرْعَکُمْ حَصِیداً فَیَا حَسْرَتَى لَکُمْ وَ أَنَّى بِکُمْ وَ قَدْ عَمِیَتْ قُلُوبُکُمْ عَلَیْکُمْ‏ أَنُلْزِمُکُمُوها وَ أَنْتُمْ لَها کارِهُون9

 

مگر آقایمان مولاعلی شکوه نکرد در حالی که خار در چشم فرو رفته، دیده بر هم نهاد و با گلوى استخوان در آن گیر کرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشید و فرمود: «فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی رَافِدٌ وَ لَا ذَابٌّ وَ لَا مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلَ بَیْتِی فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِیَّةِ فَأَغْضَیْتُ عَلَى الْقَذَى وَ جَرِعْتُ رِیقِی عَلَى الشَّجَا وَ صَبَرْتُ مِنْ کَظْمِ الْغَیْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَار»10

 

آری، آری می دانم که حدیث جام تلخ زهر برایت آشناست واین غربت اولیاء الله وسعتی به فراخنای زمان و مکان دارد. بگذریم که جز آن، راه چاهی را نمی شناسیم.

 

سخت است که مردم در صفین نظرکنان به جبهه ی عمار مترصد دریافت محقند در حالی که از مولا و مربی آن عبد که هر چه منزلت است در شأن اوست غافلند، مگر نفرمود خاتم پیامبران که «یا عمار إذا وادیا و سلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی و دع الناس إنه لن یدلیک فی ردى و لن یخرجک من الهدى»11‏.

 

و این روایت آشنای توست که بارها و بارها تکرار شده است.

 

بگذریم!

 

تاریخ تو عاجز از پاسخی که سیاهی کاغذانت کی توانند از نور بگویند؟

 

تو محمل روایتگری تمتعات بشری بوده ای و از بشریت عصیانگر و نفسانیت مدار گفته ای و تنها به حیات ظاهری انسان ها اکتفا کرده ای که در این راه نیز سهم عمده ات رو سیاهی بوده است که «یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ الَّذینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاس‏.»12

 

تاریخ حالا که موج موج اضطراب ها و آشفتگی ها و دردها به ساحلی از آرامش رسیده است می بینم خیلی غمین بودن شایسته ات نیست که نهیب ما بر "ما" بود چرا که تاریخ همه اش ماییم و ما بوده ایم و ما خواهیم بود.

 

اما چه کردند در سقیفه که منشأ بزرگترین بلایا و هموم و غموم در حق انسانیت بود...

 

چنان شد جامعه ی اسلامی که علی در تقسیم به سویه و عدالت در حق رعیه تحت شدیدترین فشارها و سختی ها قرار گرفت و ابن عباس ها نامه نوشتند که ای حسن بن علی مردم از آن روی پدرت را ترک کرده و به سوی معاویه رفتند که اموال را به تساوی میانشان تقسیم می کرد.

 

آری، این تقلب معنای اسلام و فرار از مسیر سعادت است که چهره ای زننده از دین می نمایاند تا امکان خیانت به آن را فراهم کند . آنچنان شریعت الهی را بازیچه ی هوا و هوسشان قرار دادند و خود را میراث دار دین خدا می دانستند که حضرت خطبه می خواندند و در حالی که نمی توانستند از کسی نامی به میان بیاورند می فرمودند «إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِی الْإِسْلَامِ عَلَى مَا دَخَلَ فِیهِ مِنَ الزَّیْغِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَةِ وَ التَّأْوِیلِ فَإِذَا طَمِعْنَا فِی خَصْلَةٍ یَلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَى بِهَا إِلَى الْبَقِیَّةِ فِیمَا بَیْنَنَا رَغِبْنَا فِیهَا وَ أَمْسَکْنَا عَمَّا سِوَاهَا»13

 

سخت بود آن هنگام که حارث اعور نزد امیر المؤمنین آمد و خبر از فریاد وارمضاناه تراویح خوانان آورد و از ضجه ی مردم از منع امام بر این عمل گفت.

 

و این است نمای شیطان آلود جامعه ی گریخته از تجلی ولایت الله که ولی الله (علیه سلام الملک المنان) ترسیم کرده اند: گوینده حق اندک و زبان از راستگویى عاجز و حق طلبان بى ارزشند، مردم گرفتار گناه و به سازشکارى همداستانند، جوانانشان بد اخلاق و پیرمردانشان گنه کار و عالمشان دو رو و نزدیکانشان سود جوینده، نه خردسالانشان بزرگان را احترام مى‏کنند و نه توانگرانشان دست مستمندان را مى‏گیرند.

 

وکم نیست عدد آن گذرگاه هایی که کفره ی لئام و شقی در آن به اقبال نشسته اند و تاریخ! چه بگویم که پر بوده ای از شیاطین انسی  پیشی گرفته بر جنیان در مسیر شقاوت و اضلال...

 

تاریخ! بگو از اسرار ضمیرت که مضمر داشته ای، بگو و بسوز به تذکار لحظه هایی که آن مظلوم مقتدر دست فاطمه و حسن و حسین(علیهم صلوات الله الملک المنتقم) را گرفته و در خانه‏هاى اهل بدر و اهل سابقه، همگى ایشان را قسم می داد به واسطه طلب حق خویش و ایشان را بنصرت و اعانت خود می خواند و هیچ طایفه بغیر چهار نفر اجابت قول او و اطاعت اهل بیت رسول مهیمن ننمودند و آن گروه نیکو سیرت که اطاعت او بحکم خدا و پیغمبر نمودند سلمان و عمار و مقداد و ابوذر بودند(رحمة الله علیهم)

 

بگذریم!

 

برگردیم به آن هنگام که منبعی از نور پرتو افشانی می کرد و عطش وجودی عده ای به جام هدایتش سیراب می شد و لوای اسلام دست عنایت بر سر جمعی از متقدمین در هدایت خواهی و حق طلبی می نواخت و عزت می یافتند و تمکن.

آری، بی شک در اسلام زاویه یافته از نقطه ی حقیقت است که می توان فرزند پیامبرش را به مسلخ برد و خیمه های حرم الله را به گداختهای شعله ی جهل و غفلت سوزاند.

 

مرکب کفر اما همچنان می تاخت که شیاطین از انس لباس اسلام و بندگی پوشیدند و یزید بن ابوسفیان فاتح اسلام خوانده شد و روز شام را شام ساخت و معاویه خلف راستین پدرش، خال المؤمنین و...

 

آن هنگام که انقلاب محمدی (صلی الله علیه وآله) غریو شیطان را برآورد که دیگر کارش تمام شده، حقد به جا مانده از پدرمان آدم را با تجلی نور تام الهی، محمد مصطفی(صلی الله علیه وآله) در وجود پستش مضاعف ساخت و این نور تجلی یافته را گویا جاهلیت غافل از ندای پاک فطرت یارای همراهی نبود. نمیدانم!

 

آنانکه که از ابوسفیانیان می گویند از حذف برچسب کفر و الصاق پیوست نفاق می گویند و می نویسند که کینه ی ابوسفیان بر سر اصول بود وآنچه در فتح مکه شد تنها تغییر در جبهه ی مبارزه ی آنان بود. در بدر به لات و منات و عزی قسم می خوردند و در صفین و کربلا به الله؛ روزی به هبل و نسر سجده می کردند و روزی هم به سنگ کعبه؛ گرچه حق آن است که آنها خود را می پرستیدند و ولایت طاغوت نفسشان را پذیرفته بودند که آنچه طغیان کرده بود طوفان هوایشان بود نه چند قطعه چوب وسنگ «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ»14

 

آری رسول خدا(صلوات الله علیه و آله) در مدینه با کفر ابوسفیانیان می جنگید و امیرمؤمنان و فرزندانش باید با اسلام آنها می جنگیدند و فاصله این دو به وسعت جنگ بر تنزیل و تأویل است. چه ها نکردند در واژگونی ظرف اسلام که «أَیُّهَا النَّاسُ سَیَأْتِی عَلَیْکُمْ زَمَانٌ یُکْفَأُ فِیهِ الْإِسْلَامُ کَمَا یُکْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِیه»15‏ نوای دردآلود اماممان بود.

 

واین واضح است که کاسه ی اسلام را سپاهیان انبوه امپراطوری های فارس و روم و کفرگویی های کافران و شپهه پراکنی های آنان وارونه نساخت که تحریفات و بدعت ها و هواپرستی ها عامل این به محاق رفتن بود.

 

بگذریم!

 

آری گرچه طعم اسلام به شیرینی میثاق بندگی آدمی است لکن به کام طاغوتیان تلخ تر از هندوانه ی ابوجهل آمده بود.

 

واین رسولان و انبیاء و اولیاء الهی بودند که پس از صرف تکه تکه ی نفس هاشان در عهد حیاتشان، قطره قطره ی خونشان را نیز بر ساحت تذکار و به خودآوردن آدمی زادگان به هدیه برده اند و این است مرام رحمانی بودن.

 

ولی گویا این سنتی تاریخی است که انسان میل به طبعش و استیلای شهواتش را دائما به رخ فطرت پاکجویش بکشاند.

 

سه جنگ نفس گیر امیر مؤمنان نه با کفاری از بلاد روم و ایران بل با آنان که خود را پیشگام در امر حقیقت و اسلام می دانستند بوده که آخر نیز به راه عدالت خواهی و حقیقت طلبی و در آن حال که اشقی الآخرین نیز علم خیرخواهی و حق محوری به دست گرفته بود، در محراب عبادت محراب ابروانش شکافته شد و تا ابد الدهر خروش ناله های چاه نخلستانش با جوشش از گوشه گوشه ی چشمان عدالت خواهان فریاد می زند.

 

دیگر آنان که با مولایمان حسن بن علی(سلام الله علیهما) مانده اند اراده ای بر مقاومت و جهاد و شهادت ندارند و ذلت بندگی لذات آنی را به بهای تنهایی فرزند رسول الله و سبط اکبر او خریده اند.

 

و چه می گویی ای تاریخ از مدینه که گویا او نیز کوفی بوده است و قدرناشناس ولایت که آخر نیز از او ولایت را گرفتند.

 

و شد آنجایی که آذرخش کربلا قفل این غفلت از غفلت ها را باز کرد و حقیقت را فریاد زد تا شاید این بشر کمی به عبودیت و خاکساری الله قد بکشد و بار دیگری دوره ای از اسلام حقیقی نمایان شود و تاریخ ببیند ثمره ی تنها گذاشتن حق را به صفین تا کربلا و تا به خود بیاید این آدمی زاده و پایان پذیرد غارت گوهر انسانیت به دست زمان...

 

و اگر از سفینه ی نجات به یم خون کشانده شده بپرسیم تو از سیل گمراهی های سقیفه می گویی، از شکافی به وسعت یک تاریخ و غفلتی نقاب برکشیده و پوستین دریده که حاصل از آن بود و چنان شد که یزید میمون باز خلیفه ی خاتم رسل شد و سید الشهداء و خاندانش خارجی و طاغی.

 

بگذریم!

 

امروز اما نخواهیم گذاشت که با ظهور کلمه ی توحید و توحید کلمه، بار دیگر مجد و عزت و کرامت باز به دست آمده به ربوبیت اکاسره و قیاصره ی تاریخ زایل شود، ذم و تحذیر آقایمان علی بن ابی طالب(علیه صلوات الله) را در بستر نگاه هایمان محفوظ می داریم که «در آن حال خداوند بر این امّت اسلامى بر «وحدت و برادرى» منّت گذارده بود که در سایه آن زندگى کنند، نعمتى بود که هیچ ارزشى نمى‏توان همانند آن تصوّر کرد، زیرا از هر ارزشى گران قدرتر و از هر کرامتى والاتر بود... از اسلام تنها نام آن و از ایمان جز نشانى را نمى‏شناسید! ... همانا اگر شما به غیر اسلام پناه برید، کافران با شما نبرد خواهند کرد. آنگاه نه جبرئیل و نه میکائیل، نه مهاجر و نه انصار وجود ندارند که شما را یارى دهند و چاره‏اى جز نبرد با شمشیر ندارید تا خدا در میان شما حکم نماید. مردم! از مثل‏هاى قرآن در باره کسانى که عذاب و کیفر شدند و روزهاى سخت آنان و آسیب‏هاى شدیدى که دیدند آگاهید، پس وعده عذاب خدا را دور مپندارید و به عذر اینکه آگاهى ندارید خود را گرفتار نسازید و انتقام خدا را سبک و خود را از کیفر الهى ایمن مپندارید...»16

 

کیست که شک داشته باشد از باب تؤدوا الامانات الی اهلها ولایت جامعه انسانی باید به ولی الله برسد. همه می دانند، همه، که امروز این ولایت الله تجلی یافته است در ولایت فقیه و فهم آن برایشان سخت نیست که اگر تماما با این تجلی از ولایت نبودی یعنی در با حسین بودن تو و در با مهدی بودن تو شکی به اطمینان یقین است.

بلی! امام راحل خود را در گستره ی مثل های اباعبدالله الحسین یافته بود که «مِثْلِی لَا یُبَایِعُ بِمِثْلِه»17و  « مِثْلِی لَا یعطی بیعته سرا»18 و در اتصال شدت و غلظت یافته به سالار شهیدان بود که رحیل قافله ی «من کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا»19گشت.

 

عاشورا به ما آموخته است راه ولایی بودن را، دانسته ایم که از لوازم حرکت اصیل اسلامی رجوع دائمی به مبانی معرفتمان است، تا اینکه حرکت ها به آفت غفلت اجتماعی دچار نشود که خروج از آن هزینه ای به بهای قربانی شدن اولیاء الله دارد.

 

 اماما! بسیجیانت آموخته اند همراهی را از غریو تنهایی سید الشهداء، از قطعه قطعه شدن میوه ی دل سالار شهیدان و یا ابة لا ابقانی الله بعدک طرفة عین گفتنش ، از موج های متلاطم خشم ممزوج به حلم علمدار سقایت، از کام های خشکیده ی علی اصغر و فاطمه صغری، از احلی من العسل یادگار غریب مدینه، از تبت یداک گفتن و لعن بر امان نامه ی شمر زدن یلان ام البنین، از وفانامه ی یاران جان باخته ی حسین، از فرزندان عقیل تا مسلم بن عوسجه، سعید بن عبدالله حنفی، زهیر بن قین و باید بگذریم.

 

آری سرودشان از جنس اذان علی اکبر است و خروششان به ابهت رجزهای شیرمردان کربلا و بی تابیشان بر ولایت، دنباله ی اضطراب و نگاه های نگران زینب است و باید بگذریم.

 

کیست شک کند که فریاد هل من ناصر و هل من معین سیدالشهداء بود که تمام برگ های تاریخ را به آتش کشید؛ تمام لاله ها را شقایق کرد؛ تمام سروها را شکست و قیامت را به قعود وا داشت و خاکستر ضلالت و رذالت را از پهنه‌ی زمان سترد؟

 

نسبت اهالی انقلاب با عاشورای سرخ ماندنی است. بسیجیان میراث داران و مورثین عده ای هستند که قلوبشان از جنس زبر الحدید است، بر عهد خود راسخند و عزت خریدند در فهمیدن معنای ولایت الله و به قلب هاشان شکى در ایمان بخدا راه نیافته و در طریق ایمان از سنگ سخت تر است، اگر آنها را وادارند که کوه‏ها را از جاى برکنند از جاى‏ کنده و از میان بر میدارند... شمع وجود امام محفوف به آن پروانگان است که هرجور بخواهد برایش می سوزند.

 

شب، خواب آنها را نمی بیند و چون زنبور عسل کامشان به ذکر دائم شیرین است(آری میدانم به کجا رفتی! یاد لهم دوی کدوی النحل معتکفین شب عاشورای کربلا افتاده ای) روزها شیرند که به مرکبها سواره، بر دشمنان هجوم می برند و تمام شب راهبند و به عبادت مشغول. آنها در فرمانبردارى و تبعیت از امام بیش از کنیز نسبت به آقایش پافشارى دارند... آنها ادعاى شهادت دارند و «یَتَمَنَّوْنَ أَنْ یُقْتَلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ شِعَارُهُمْ یَا لَثَارَاتِ الْحُسَیْنِ إِذَا سَارُوا یَسِیرُ الرُّعْبُ أَمَامَهُمْ مَسِیرَةَ شَهْرٍ یَمْشُونَ إِلَى الْمَوْلَى إِرْسَالًا بِهِمْ یَنْصُرُ اللَّهُ إِمَامَ الْحَق»20

 

 بسیجیانند اصحاب آخرالزمانی حسینند که تمرین فداشدن را نسبت به سلاله ی پاک حقیقت خاتم الاولیاء از فرمانده ی خود آموخته اند که فرمود:« اى سید ما! اى مولاى ما! ما آنچه باید بکنیم، انجام میدهیم؛ آنچه باید هم گفت، هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلى دارم، جسم ناقصى دارم، اندک آبروئى هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید؛ همه‌ى اینها را من کف دست گرفتم، در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد؛ اینها هم نثار شما باشد. سید ما، مولاى ما، دعا کن براى ما؛ صاحب ما توئى؛ صاحب این کشور توئى؛ صاحب این انقلاب توئى؛ پشتیبان ما شما هستید؛ ما این راه را ادامه خواهیم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهیم داد؛ در این راه ما را با دعاى خود، با حمایت خود، با توجه خود، پشتیبانى بفرما»

 

هر دوره ای که از پس انقلاب آمده و این نسبت ولایت به غفلت هایی از جنس واماندگی توسعه ی اقتصادی و سیاسی کمرنگ شده، مسیر شقاوت و پرت شدگی به دامن خسارت ابدی و خواری دائمی پررنگ تر شده ولی این خروش پر نوش سید خراسانیمان بوده که دلهای ملون به صبغه ی حسینی را به فریاد آورده که ای رهبر آزاده آماده ایم آماده.

 

ای سید و آقایمان! بسیجیانت با تکیه بر عمودهای ایمان صادقانه، منطق قوی، عمل صالح و حضور عاشقانه و خالصانه بنای قوت یافته ی انقلاب را حفظ خواهند کرد.

 

به ما آموخته ای که بصیرت رمز این ماندگاری است و ما می مانیم بعون الله.

 

و آقا جان یادمان داده ای از زبان نور چشمت که این بسیجیان هستند که زمینه سازان ظهور خواهند بود بتأییداته.

 

بسیجیان سید، پروانه اند که می سوزند تا شمع نیز بسوزد و می سوزند و نور می دهند.

 

که علم یا لثارات الحسین شان بلند است، افق هایشان ناپیداست و عزمشان راسخ به قوت ایمان و بی نیاز از آنچه که می بینند چرا که گوهر وجودیشان یعنی پذیرش ولایت الله وعبودیت او را یافته اند.

 

آقای ما، بسیجیانت حال شیاطین را می دانند که «انه یراکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم»21 و بر دل و جانشان مرقومه ی مولایشان علی بن ابی طالب(صلوات الله علیه) را حک کرده اند که «وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْه‏»22، بر منع از تازیدن دشمن لازم است که «وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَة»23

 

کیست که دیگر نشنود چکاچک شمشیرهای حق و باطل را؛ نفحات الهیه وزیدن گرفته چرا که تمکین بندگان به ولایش غلظت یافته و نصرت الهی رسیده است که الا إن نصر الله قریب، قربتی به حضور در دایره ی ولایت الله و بعدی به خروج از آن.

 

بسیجیان خامنه ای قسم خورده اند که نگذارند بار دیگر تاریخ انیس سیاهی ها شود.

 

بسیجیان خامنه ای کربلائیان زمانه اند و مظلومین ستم پذیر نبودند که حماسه سازان ظلم ستیزند و رجز غیرت و وفاداریشان جایی برای عجز و ناتوانی نمی گذارد، کدام سر فروآوردن و کدام شکست. عزم راسخ اینان برگرفته از صبر است و تقوا.

 

آن ها مهاجرین جهادگری هستند که تنها شایستگان رجاء به رحمت ارحم الراحمینند. هجرتشان از دایره‌ی ولایت شیطانی به پهنه ی حکومت الله و جهادشان با طواغیت درون و برون است که «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیم‏»24

 

این بسیجیان، طینت وجودشان به آب عزب ولایت ابوتراب قوام یافته که می توانند قدمگاه ولی الله الاعظم باشند.

 

و اینانند که دریافته اند قدر و منزلت خودشان را، رسالتشان را، مکانت و فخامتشان را.

 

حسین جان ما با ولایتیم تا سراب راحتی و بی خیالی، ما را از دریای پر تلاطم کرب و بلا دورمان نسازد.

 

ما همه لب بر می چینیم و بغض کنان و عزت مند هم نوا با شهدایمان می خروشیم که:

 

حسین حسین شعارماست  شهادت افتخار ماست.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1- انفال، 30

2-بحار، جلد 19، صفحه 221

3- انفال، 9

4- انفال،12

5-توبه، 25و26

6-آل عمران، 123و124و125

7-مائده، 54

8- آل عمران،31

9- بحارالانوار، جلد43، صفحه 159

10-نهج البلاغه، خطبه 217

11-الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، جلد‏1، صفحه 104

12-آل عمران، 21

13-نهج البلاغه، خطبه 122

14-قصص،4

15- نهج البلاغه، خطبه103    

16-نهج البلاغه، خطبه 192

17-لهوف، 23

18-ناسخ التواریخ، جلد1، صفحه385 

19- لهوف، 61

20- بحار الأنوار، جلد‏52، صفحه 308

21-اعراف، 27

22-نهج البلاغه، نامه 62

23- نهج البلاغه، نامه 11

24- بقره، 218