میگن آدم های روستا مثل طبیعتی که توش بزرگ شدن ساده و بی ریا هستند اومدیم وسط یک روستای زیبا و با صفا جایی که مردمش به صداقت و سخت کوشی شهره اند.فکر می کنم صحبت کردن از اونایی که مردی و مردونگیشون شهره است بیشتر کمک کنه  تا راه زندگیمون رو پیدا کنیم شاید میون کلامشون پندی بگیریم که چراغ راهمون باشه.

سراغ پرمردی رو گرفتیم که می گفتند عصای دستش رو از دست داده و تنها شده است . بعضی ها هم خودشان هستند و خودشان بی نیاز و تنها. پیرمرد با صفایی بود چهره نورانیش در اولین برخورد انسان را شیفته خود میکرد. بدون تعارف بگویم صفایی که در چهره پیرمرد دیده میشد آرامش عجیبی را منتقل می کرد. کم کم سر صحبت را باز کردیم . از ایشان خواهش کردم از پسرشان برایمان بگوید.

-          تو دنیا همین یک پسر را داشتم میگفت عصای دستم بود هیچوقت نمی گذاشت دست تنها باشم کمک حالم بود به مادرش علاقه خاصی داشت خیلی به مادرش محبت میکرد.

پیرزن  کنار تنور مشغول طبخ نان بود گاه گداری هم به عکس پسرش نگاه میکرد. از نگاهش معلوم بود که ارتباط عاطفی عمیقی با پسرش داشته است. گفتم پدر جان اینجا تک و تنها بدون کمک حال کسی هم بتون کمک می کنه

-          از هیچکس توقع ندارم خودم از پس کارام بر میام

پدربنیاد (شهید) هم بتون کمک می کنن؟

-          پدر نگاه عمیقی به عکس پسرش انداخت و گفت «من پسرم رو برای رضا خدا دادم نه برای این کمک ها اگر پسرم اون دنیا بگه من برای رضای خدا شهید شدم شما برای چی بخاطر من کمکی قبول کردید چی جوابش را بدهم؟!

اونجا بود که حس کردم نه تنها در برابر شهدا که در برابر خانواده هاشون هم باید پاسخگو باشیم. همیشه می گفتیم فلانی شهید شد و ساده از کنارش رد میشدیم غافل از اینکه در برابر خانواده هاشون مسئولیم .

"هفته ای چند بار با خانواده های شهدا مواجه میشیم ؟ ماهی چند بار ؟ سالی چند بار ؟ براشون چکار کردیم؟چقدر خودمون رو در قبال شهدا مسئول میدونیم؟"

پیرمرد با اینکه تنها پسرش رو از دست داده بود اما همچنان محکم و استوار روی پای خودش ایستاده بود و بدون کوچکترین کمکی از غیر خدا با همسر پیرش زندگی میکرد.

موقع خداحافظی داشتم با خودم فکر میکردم ، اینکه چه چیز جز اعتقادات پیرمرد همچین جوانی رو می تونسته تا قله های انسانیت هدایت کنه که پیرزن نان داغی رو که از تنور درآورده بود به من داد و گفت :« بگیر پسرم نمک گیر نمیشی خدا پشت و پناهت باشه!» واقعا دیگه نمیدونم باید به چیز میرسیدم که نرسیدم دعای عاقبت بخیری مادر شهید حس عجیبی رو به من منتقل کرد و اون اینکه مسئولیت سنگینی را به دوش میکشیم و خبر نداریم.