او تا چه انازه درست می‌گفت.ظرف چند روز پس از استعفای ونس، سیلی از حمله‌های شخصی بر من که برخی آشکارا توسط دوستان نزدیک ونس صورت می‌گرفت در مطبوعات واشنگتن نمایان شد. آنها ادعا می‌کردند که من، ونس را ناگزیر به استعفا کرده و طی سه سال گذشته درگیر ستیزی پیوسته علیه او بوده‌ام. انتصاب ماسکی به عنوان وزیر خارجه به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر برخی مسایل مربوط به رویه را مطرح کرد که در عمل و دستورهای صادره حل و فصل شده بودند.ماسکی با ترغیب زیردستان خود آشکارا ناخشنودی خود را نسبت به «ارجحیت » من ابراز کرد و خواستار دگرگونی در ترتیبات موجود شد.این ستیز متاسفانه به وجهه کارتر به عنوان رئیس جمهوری که به گونه موثر رهبری نکرده کمک کرد، گرچه تاثیر درونی آن گویای این بود که کارتر نسبت به من در مقایسه با ماسکی احساس همدردی بیشتری می‌کند. زمانی که ماسکی ما را وادار به بحث درباره ترتیبات موجود شورا کرد، در جلسه ویژه‌ای که به همان منظور در کمپ دیوید تشکیل شد، رئیس جمهور به رغم موردی که توسط ماسکی، کریستوفر و دیگر بلندپایگان وزارت خارجه مطرح شد با ابراز خشوندی از اکثر رویه‌های موجود شدیدا از من پشتیبانی کرد.
با او ج گرفتن حمله‌های سراسری به من، کارتر از راه‌های گوناگون وفاداری خود را نسبت به من نشان داد. زمانی که دونالد مک هنری طی سخنرانی خود به من حمله کرد، رئیس جمهور یادداشت تندی ( یک کپی از آن در اختیار ماسکی قرار گرفت) برای او فرستاد. در یک مورد دیگر او در یکی از نشست‌های شورا حضور یافت و از شورا به دلیل عملکرد آن ستایش کرد، و صریحا از من پشتیبانی کرد و مرا دوست شخصی خود خواند. سرانجام زمانی که ماسکی مستقیما یادداشت گفت و گوی خود با گرومیکو را با بی‌توجهی نسبت به رویه‌های مرسوم به جای آن که از طریق من در اختیار رئیس جمهور قرار گیرد، شخصا تسلیم رئیس جمهور کرد، رئیس جمهور دستان خود را تکان داد و به او گفت:« آن را به زبیگ بدهید.»
هیچ یک از این مساله‌ها این واقعیت‌ را انکار نمی‌کند که گزینش ماسکی یک کودتای سیاسی بود. او منش نیرومندی داشت و قادر به ابراز باورهای خود بوده و از پشتیبانی شدید کنگره برخوردار بود.ولی نسبت به مسایل خارجی برداشت نسبتا کلی ارائه می‌داد و به دولتی پیوسته بود که در زمینه یک رشته مسایل به مدت حدود سه سال با آن همکاری کرده بود. در نتیجه درباره مساله گروگان‌گیری در ایران مسوولیت هماهنگی و اداره گفت و گوهای پیچیده تقریبا به طور کلی به دوش وارن کریستوفر که به عنوان معاون وزیر خارجه خدمت می‌کرد و نیز کاتلر مشاور رئیس جمهور افتاده بود.
نقش من طی مرحله پایانی گروگان‌گیری کاملا به صورت درجه دوم درآمد. من همچنان ریاست نشست‌های کمیته هماهنگی را که به بحث درباره ایران و هماهنگی تلاش‌های ما جهت حفظ تحریم‌های موثر علیه ایران می‌پرداخت،‌به عهده داشتم.در حالی که گفت و گو گران ما در پی یافتن راهی برای خروج از بن بست بودند. من شخصا درگیر جزئیات این گفت و گوها نمی‌شدم.من به شدت کوشش در شکل‌دهی و توسعه چارچوب امنیتی منطقه‌ای داشتم.نیز درصدد توسعه فعالانه نیروی واکنش سریع، اصلاح دکترین راهبردین امریکا و پدیدآوری رهیافتی درباره دشواری آمریکای مرکزی بودم که می‌توانست تعهد واقعی نسبت به اصلاحات اجتماعی را با مانع‌های موثرتر در قبال کوبا همراه سازد.درباره مساله ایران احساس کلی من این بود که نمی‌توان تا پس از انتخابات به طور مستقیم کار چندانی انجام داد و در ضمن مسوولیت عمده من حصول اطمینان از این مساله بود که با راه حلی که از راه گفت و گو اعتبار و حیثیت ملی آمریکا را خدشه‌دار می‌کند، مخالفت کنم.
در میانه ماه ژیسکار به رغم تهاجم شوروی به افغانستان با برژنف به طور دو جانبه دیدار کرد. این دیدار بدون محتوی بود و ابدا ثمربخش نبودو بعدا به وجهه ژیسکار در فرانسه آسیب زد. به هر روی پس از این دیدار وی به ما اطلاع داد که برژنف ممکن است مایل باشد در صورتی که از او از سوی خانواده‌های گروگان‌ها و نه دولت آمریکا درخواست شود، اقدام دیپلماتیکی انجام دهد، در آغاز رئیس جمهور به انتقال این پیام به رهبران سازمان غیر رسمی خانواده‌های گروگان‌ها اندیشید ولی به او گفتم که به نظر من ما نباید پیشنهاد ژیسکار را با هرگونه واکنش ، ارزشمند جلوه دهیم. همان روز رئیس جمهور طی یادداشتی از من خواست تا حتی پاسخی هم به این پیشنهاد ندهم.
در ماه ژوئن علامت‌هایی دریافت کردیم مبنی بر این که ایران ممکن است درصدد محاکمه گروگان‌ها برآید و ما در جلسه کمیته هماهنگی توافق کردیم تا به ایران شدیدا هشدار دهیم و تعهدهای پیشن خود را ( که در 23نوامبر سال پیش به عمل آمده بود)‌درباره واکنش شدید در صورت وقوع چنین پیشامدی تکرار کنیم. یادداشت‌های من نشان می‌دهد که در ماه ژوئیه چندین بار به رئیس جمهور گوشزد کردم که به نظر من گفت و گو از سوی وزارت خارجه به کندی پیش رفته و باید مقام‌های این وزارتخانه را زیر فشار قرار دهد. یکی دوبار رئیس جمهور طی یادداشتی به ماسکی و یا تلفنی در حضور من از او خواستار ارائه گزارش فشرده‌ای از تلاش‌های انجام شده و پیشرفت‌ها شد.
شاه که دوستانش او را ترک کرده بودند، روز 24 ژوئیه در قاهره در تبعید درگذشت. سفیر آمریکا در مراسم تشییع جنازه او شرکت کرد، گرچه دولت در نظر داشت ابدا در این مراسم شرکت نکند.مرگ او مانع عمده‌ای را که در راه مذاکره وجود داشت، برطرف کرد و در اوایل سپتامبر ما نخستین علامت جدی را از سوی افراد نزدیک به آیت الله خمینی در زمینه امکان حل و فصل موضوع دریافت کردیم.رئیس جمهور کریستوفر را مامور اداره گفت و گوها کرد که در این مرحله از راه میانجی‌های آلمانی دنبال می‌شد.من امیدوار بودم ولی تردید نیز داشتم. زمانی که در ساعت دو بعد از ظهر روز 1 سپتامبر در دفتر رئیس جمهور، من ، ماسکی، کریستوفر و معاون رئیس جمهور با یکدیگر دیدار کردیم به کارتر هشدار دادم که « این ممکن است یک دام و تله باشد. ایرانی‌ها ممکن است بیم آن داشته باشند که او قصد دارد در اکتبر اقدام کرده و به این ترتیب آنها امکان آزادی گروگان‌ها را به عنوان راهی برای جلوگیری از اقدام ما در نظر می‌گیرند.در اواخر اکتبر یا اوایل نوامبر ممکن است همه چیز دگرگون شود و رئیس جمهور خوار و تحقیر شود.من به او گفتم که راهی برای دانستن این مطلب وجود ندارد ولی ما باید دست کم آماده بروز این احتمال باشیم.»