**از سر شب رفته بودیم شناسایی. وقتی برگشتیم، گفتند: جلسه است. جلسه تا یک ساعت به اذان صبح طول کشید همین که پام رسید به چادر، مثل جناه ها ولو شدم روی زمین. عبدالحسین ولی نخوابید. آستین ها را زد بالا ورفت پای منبع اب. از صبح فشار کار بیشتر از همه روی دوش او بود، ولی ایستاد به نماز. اذان صبح هم آمد مارا بیدار کرد. بعد ازنماز باز کار بود وفعالیت.