**تشریح عملیات می کردیم. بچه های ارتش هم بودند. همه صحبت ها حول وحوش مسایل تاکتیکی می گردید، واینکه؛ ما چه داریم، دشمن چه دارد. نوبت عبدالحسین رسید، بلند شد ایستاد. گفت: بحث های تاکتیکی واین حرف ها، نباید مارو مغرور کنه؛ نگید عراق تانک داره ماهم داریم. رفت سراغ جنگ های صدر اسلام؛ جنگ احد. از غروری گفت که باعث شکست نیروهای اسلام شد، و درباره عقیده ومعنویت حرف زد. بعد هم شروع کرد به مقایسه سپاه امام حسین(علیه السلام) وسپاه یزید(لعنة الله علیه). طولی نکشید که زد به صحرای کربلا و بعد هم به گودی قتلگاه. حالا همه بدون استثناء داشتند زار زار گریه می کردند. صدای عبدالحسین بلند تر شده بودو لرزان تر. گفت: اسلحه ووسیله درسته که باید باشه، ولی اون نیرویی که می خواد ماشه آرپی چی را فشار بده، باید قلبش از عشق امام حسین(ع) پر شده باشه وگرنه نمی تونه جلوی تانک های پیشرفته دشمن را بند بیاره.