**هم برای او مثل روز روشن شده بود، هم برای من، تا وقتی که جبهه بود، مشکلاتمان خیلی کمتر بود وزندگی مان آرامتر. همین که می آمد مرخصی، مشکلات هم یکی بعداز دیگری شروع می شد؛ بچه ها مریض می شدند، وسایل خانه خراب می شد وخیلی چیزهای دیگر پیش می آمد. طوری می شد که گاهی به شوخی به اش می گفتم: نمی شه شما همین مرخصی را هم نیای! همیشه می گفت: من شما را سپردم به امام رضا (ع)، برای همین هم مطمئنم وقتایی که توی خونه نیستم، مشکلات و گرفتاری هاتون خیلی کمتر می شه.