**خبرهای نگران کننده ای از منطقه می رسید. می گفتند درگیری ها شدید است. یک گوسفند نذر کردم؛ نذر سالم برگشتن عبدالحسین. از جبهه که آمد موضوع را به اش گفتم. خودش یک گوسفند خرید. در و همسایه و بعضی از فامیل ها گوسفند را دیده بودند. فهمیده بودند نذری است منتظر رسیدن گوشتش بودند. گوسفند را که کشتیم، عبدالحسین چیزی برای خودمان نگه نداشت. تمام گوشت ها حتی جگر وکله پاچه اش را به صورت مساوی تقسیم کرد. بعد همه آنها را ریخت داخل یک گونی. گونی را گذاشت ترک موتور گازی اش و راه افتاد. فکر کرده بودم خودش می خواهد آنها را ببرد در خانه دوست وآشنا. ولی این کار را نکرده بود. وقتی به اش اعتراض کردم، گفت: مگه شما گوسفند را فی سبیل الله نذر نکردی؟ گفتم: خوب چرا. گفت: خوب گوشتش باید می رسید دست کسانی که به نون شب شون محتاج بودن. گفت: ما الحمدلله نه خودمون به نون شب محتاجیم، نه دوست وآشناهایی که داریم.