روزی که آزاد شد، همسایه ها خوشحالی می کردند. یکی شان هم شیرینی داد؛ خودش ولی ناراحت بود وغمگین. فکر می کردم ناراحتی اش مال بلاهایی است که سرش آورده بودند. همین را به اش گفتم. گفت: اونا که ناراحتی نداره. گفتم: پس برای چی ناراحتی؟ گفت: برای اینکه شهید نشدم. گفت: اگر شهید می شدم جای شیرینی دادن داشت؛ ولی حالا که از زیر دست اون جلادا زنده برگشتم و توفیق شهادت نداشتم؛ باید خرما بدن!