نامه فرزند شهید به پدرش
پدرجان همه فصل‌ها بی‌تو بوی غم دارند

خبرگزاری فارس: دیروز خانم معلم موضوع انشایی به ما داد که بنویسیم؛ چه فصلی را دوست داریم؟ هرچه فکر می‌کنم می‌بینم همه‌ فصل‎ها برایم تکراری است. همه فصل‎های بی‌تو، بوی غم دارند.


به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، بسیاری از فرزندان شهدا چهره‎های پدر خود را تنها از روی تصاویری که از آنها به جای مانده دیده‏اند و آن اندک هم سن و سال بسیار کمی داشتند. اما حال همه آنها بزرگ شده‎اند،‌ خانم‎ها و آقایان باشخصیتی هستند که با افتخار در جامعه مشغول زندگی هستند. اما حیف و صد حیف که درد زیستن در خلأ ناشی از وجود پدر بسیار سخت است.
متن زیر نامه یکی از فرزندان شهداست که برای پدر شهید خود نوشته است:


نامه فرزند شهید به پدرش/
پدرجان همه فصل‌ها بی‌تو بوی غم دارند

خبرگزاری فارس: دیروز خانم معلم موضوع انشایی به ما داد که بنویسیم؛ چه فصلی را دوست داریم؟ هرچه فکر می‌کنم می‌بینم همه‌ فصل‎ها برایم تکراری است. همه فصل‎های بی‌تو، بوی غم دارند.


به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، بسیاری از فرزندان شهدا چهره‎های پدر خود را تنها از روی تصاویری که از آنها به جای مانده دیده‏اند و آن اندک هم سن و سال بسیار کمی داشتند. اما حال همه آنها بزرگ شده‎اند،‌ خانم‎ها و آقایان باشخصیتی هستند که با افتخار در جامعه مشغول زندگی هستند. اما حیف و صد حیف که درد زیستن در خلأ ناشی از وجود پدر بسیار سخت است.
متن زیر نامه یکی از فرزندان شهداست که برای پدر شهید خود نوشته است:


پدرجان، سلام!

باز هم فرصتی یافتم تا با تو دردل کنم. نمی‎دانی چقدر دلم برایت تنگ شده است. مادرم خیلی سعی می‌کند جای خالی تو را برایم پرکند، اما نمی‌تواند. من برای اینکه او را نرنجانم خود را راضی و خشنود نشان می‌دهم.

مادر، هرروز پنهان از نگاه من وقتی سجاده‌اش را پهن می‌کند و چادرنمازی را که تو برایش خریدی، می‌پوشد، چند لحظه‌ای روبه‎روی عکس تو می‌ایستد و با چشمانی خیس به تو خیره می‌شود. آخر او هم مثل من تو را گم کرده است. دلم برای مادر می‌سوزد. چون او هم از دوری تو رنج می‌برد. اما بر زبان نمی‌آورد، مبادا که من دلتنگ شوم.

یک روز دیدم سر صندوقچه‌ای که تکه‌ای از تن‌پوش خونین تو در آن بود، رفت و آن پارچه را بارها بویید و بوسید. بعضی وقت‎ها می‌گویم خوش به حال مادر که حداقل چهره تو را به یاد می‌آورد من که فقط دلم را به عکس‎های تو خوش کرده‌ام.

وقتی بچه‌های دیگر را می‌بینم که دست پدرشان را گرفته‌اند و در خیابان راه می‌روند، احساس کمبود می‌کنم. اما از طرفی وقتی حکایت رشادت‎های تو را می‌شنوم، به خود می‌بالم که چنان پدری داشتم.

دیروز خانم معلم موضوع انشایی به ما داد که بنویسیم؛ چه فصلی را دوست داریم؟ هرچه فکر می‌کنم می‌بینم همه‌ فصل‎ها برایم تکراری است. همه فصل‎های بی‌تو، بوی غم دارند.

بهار، تو نیستی تا کنار شکوفه‌های درخت خانه‌مان عکس یادگاری بگیریم. تابستان تو نیستی که کارنامه قبولیم را با لبخندی رضایت‎بخش امضا کنی، و در عوض یک سال زحمت درس خواندن، مرا به مسافرت ببری، پاییز تو نیستی که در یادگرفتن درس‎ها کمکم کنی. زمستان تو نیستی که دست‎های سرمازده‌ام را در دست‎های مهربانت بگیری و گرم کنی، بهار و تابستان و تکرار و تکرار . . . .

پدرجان! وقتی شنیدم کنگره بزرگداشت سرداران شهید برگزار می‌شود تا از شهدا تجلیل به عمل آید، با خودم فکر کردم، اگر خودت اینجا بودی و عکس بزرگت را در میدان شهر می‌دیدی، برافروخته می‌شدی و می‌گفتی: چرا من؟ من که کاری نکردم! کار را بسیجیان رزمنده کردند.

شنیده‌ام بسیجی‌ها را خیلی دوست داشتی و همیشه و در هر موقعیتی آنها را بر خود ترجیح می‌دادی. وقتی خاطرات تو را از زبان همرزمانت می‌شنوم و جبهه را در ذهنم به تصویر می‌کشم، تو را می‌بینم که گاهی غذای خود را به رزمنده‌ای می‌دهی؛ گاهی لباس بسیجیان را می‌شویی، گاهی تن‌پوش خود را به اسیر سرمازده‌ای می‌بخشی و گاهی به یاری مجروحان می‌شتابی. همه می‌گویند خیلی مهربان بود. اما افسوس من که تنها یادگار توام، از نعمت داشتن چنین پدر مهربانی بی‌بهره‌ام.

خاطرم هست که چند وقت پیش برای بازدید از جبهه، مرا به شلمچه بردند. آنجا همان‎طوری بود که بارها در خواب دیده بودم. هنوز نخل‎های سوخته و بی‎سر به آسمان اشاره می‌کردند و محل پرواز تو را نشان می‌دادند. مشتی از خاک شلمچه را برداشتم و بوییدم. عجیب بوی تو را می‌داد. آنجا وضو گرفتم و مثل مادر که بر جنازه تو نماز خواند در منطقه شهادتت، دو رکعت نماز به‎جای آوردم و ثواب آن را به روح تو تقدیم کردم. حتما خیلی خوشحال شدی! من هم به خود بالیدم که فرزند تو هستم.

پدرجان! مگر در وصیت‌نامه‌ات مرا به حفظ حجاب سفارش نکردی؟ مگر نگفتی که هروقت احساس یتیمی کردی، فرزندان سیدالشهدا علیه السّلام را در روز عاشورا به یاد بیاور که چگونه اسیر دشمن شدند، ولی به روی خود نیاوردند و از ادامه مبارزه دست نکشیدند؟ مگر نگفتی امام، پدر تو و پدر همه فرزندان شهداست؟
مگر رهبر اکنون جای خالی امام را پر نکرده و برای ما پدر نیست؟ می‌دانم اگر امروز اینجا بودی، می‌گفتی که پایان جنگ، پایان مبارزه نیست. که دشمن هنوز در سنگر کمین است و این بار با اسلحه تهاجم فرهنگی به میدان آمده است.

آری! ای تمامیت جهان اسلام، امروز زبان پدر در کام من است و از گلوی من حرف می‌زند. و خطاب به همه مسئولین کشور می‌گوید: ای بازماندگان لشکر عشق، مبادا بیرق اسلام و جمهوری اسلامی بر زمین بیفتد و لاله‌زار ایران را خزان فراموشی در برگیرد؟ مبادا غنیمت جنگ را به دست نامحرم بسپارید و رهبر را تنها بگذارید؟ ما کاری حسینی کردیم، شما کار زینبی کنید.
مبادا فردا مدیون خون ما باشید؟ امروز فرزندان شهدا سربازان کوچک انقلابند و چشم‌انتظار تحقق آرمانهای شهیدان . . . مبادا حقیقت را فدای مصلحت کنید و با تنها گذاشتن ولی فقیه، گرد یتیمی بر چهره فرزندان شهدا بنشانید؟ که فردای قیامت دامانتان را خواهیم گرفت.
ما درخت اسلام را با خون خود آبیاری کردیم و به دست شما سپردیم، تا از گزند حوادث در امانش بدارید، و از میوه پیروزی‌اش کام جان را شیرین کنید.

دریغ است که میوه‌اش را آفت بی‌دردی سایه‌نشینان از درون بپوساند.

آری پدرجان! ‌تو چنین می‌گویی. من و همه فرزندان شاهد به عظمت خونتان سوگند می‌خوریم، تا جان در بدن داریم در حفظ پیام شما بکوشیم و سنگر اسلام را خالی نگذاریم.

*فاطمه طیاری