رفتم تو فاز خادمی ... فکرش رو بکن اون موقع که بیکار بودیم حسین اقا یه همچین حرفی بمون میزده
----
بیست سی نفر بودیم . همین طور برای خودمون می چرخیدیم. مانده بود هنوز تا عملیات بود ، همه بیکار، ما از همه بیکارتر
- آخه حسین آقا ما اومدیم اینجا چه کار؟ اگر بدرد نمی خوریم بگید بریم پی کارمون.
دورش جمع شدیم. یک دستش دور گردن یکی بود. آن یکی تو دست من.
(قربون دست قطع شده ات برم حاجی)
خندید
الان تازه دارم معنی فرمانده رو میفهمم. حاظرم حاج حسین یه بار بیاد از اون خنده ها بکنه برام تا یه لشگر نو براش راه بندازم
گفت: نه کی گفته ؟ شما همین که اینجایین و از سرمون زیاده. اینجا دور از زن و بچه تون، هر نفسی که می کشید راتون ثواب مینویسن . همچین بیکار بیکار هم نیستین
راه افتادیم این طرف و آن طرف سنگر جارو میکردیم، پوستین واکس میزدیم ، تانک میشستیم.

---------
حاج حسین تو رو به فاطمه زهرا س بیا تکلیف ما رو هم مشخص کن
تا کی باید اینجا بمونیم و خاک بخوریم
داریم می پوسیم
حداقل بیا به خوابمون
دلمون برای خنده هات تنگ شده