افتاده بود روی تخت بیمارستان . خیلی خون رفته بود ازش. هی با التماس می گفت: اب
چند روز که گذشت، طاقتم طاق شد. باند استریل را تر کردم کشیدم روی لب های قاچ خورده اش. باند را که می گذاشتم روی لبش با ولع می مکید. گفتم تو رو به جون فاطمه ت نکن!
دخترش را خیلی دوست داشت. اسمش را که شنید، باند را ول کرد. خندید.
گفتم: انشا الله وقتی بهتر شدی، هر چی آب خواستی میخوری.
اشک هایش راه افتاد. بریده بریده گفت: به ولای علی امشب سیرابم میکنن
صبح زود برگشتم پیشش. روی تختش نبود. پرستار گفت : همان دیشب ...