افتاد. رفتم سراغش. یک ترکش خورده بود به پاشنه پایش. یکی به شکمش . تا بچه ها برسند روده هایش را از روی زمین جمع کرد گذاشت سر جاش. چفیه اش را گرفت جلوی شکمش. بلند شد ایستاد. دستش رو برد بالا گفت : ها ماشا الله بدوین بچه ها
بچه ها دویدند آمدند کنارش رد شدند و رفتند جلو. افتاد زمین. خواستم بلندش کنم. نگذاشت. گفت: نگران نباش! بر کمک بقیه بچه ها
عملیات که تمام شد، رفتیم دنبالش؛ همانجا که افتاده بود. نبود! بودندنش. دیگر هیچوقت ندیدمش