تا مجروح نمیشد نمی آمد شهر. وقتی هم می امد هنوز خوب نشده ، پا میشد می رفت.
چند سال آخر یا جبهه بود یا بیمارستان. سیزده سال مجروح شده بود. دوست هاش بهش می گفتند:ادم آهنی!
بار اخر که عازم بود، گریه میکردم، می گفتم مادر دیگه بسه! تو سهم خودتو رفتی
جای سالم نداری تو تنت
آمد نشست جلوم. سرش را گذاشت توی دامنم. خم شد پیشانی اش را بوسیدم. توی گوشم گفت: ننه ! چطور دلت می آد بگی دست از یاری فرزند زهرا (س) بردار!