تو چادر فرماندهی جای سوزن انداختن نبود.
فرمانده تیپ می خواست معاون جدیدش را معرفیکند.
اسمش را اعلام کرد. محمد رضا از ته چاه بلند شد تا همه ببیندش. بچه ها تا چشمشان افتاد، خشکشان زد.
یکی شان اعتراض کرد که : حاجی این هنوز بچه اس سنی نداره
گفت: نگاه به این قد و قواره اش نکنین! این جوون دلی داره مثل شیر. چند شب پیش تنهایی رفته وسط دشمن. چند تا عراقی سر بریده، انداخته تو کیسه گونی، آورده تحویل داده
شما جرئتشو دارین؟