عاشورا بود. بچه های لشگر 31 عاشورای تبریز سینه زنی راه انداخته بودند محمد رضا هم رفته بود ایستاده بود یک کنار، سینه می زد و گریه می کرد. رفتم جلو. گفتم : مرد حسابی ، تو اصلا می فهمی اینا چی میگن؟!
گفت : نه ؛ همینقدر که توی مجلس عزای امام حسین شرکت کنیم و به سینه مون بکوبیم کافیه. دشمن ما تو سینه مونه . اگر تونستیم نفس مون رو از بین ببریم ، نابودی صدام کاری نداره