رفته بودیم شناسایی. سرمان به کار خودمان بود. یک وقت دیدیم رفتیم توی دل عراقی ها ؛ درست جلو سنگرهای کمین. آمدیم بکشیم عقب از سنگر تیربار بستندمان به رگبار. رفت از پشت به خنجر سر تیربارچی را برید، آمد. کارمان را تمام کردیم برگشتیم.
تا چند روز غذا نمیخورد. می گفت: خر خر عراقیه که یادم میاد نمیتونم غذا بخورم.