گردان خط شکن نتوانسته بود خط را بشکند دستور رسید: شما وارد عمل شین
رفتیم خط را شکستیم. منطقه را گرفتیم. درگیری پراککنده تر شده بود. بی سیم زدن عقب نشینی کنین
جناح راست و چپمان نتوانسته بودند خط را بشکنند. ممکن بود محاصره شویم. تو این گیرو دار غیبش زده بود.
کلی دنبالش گشتیم. توی کانال پیدایش کردم؛ بی حال افتاده بود. موچ انفجار گرفته بودش. دستور را بهش گفتم. بند شد. به فرمانده گروهان اعلام کرد نیروهایش را ببرند عقب. چند بار اطرافش را نگاه کرد، جز ما چند نفر کسی نمانده؛ بریم!
حواسمان به عراقی ها نبود. تا صد متری مان امده بودند. بلند می شدند، چند متر میدویدند، می نشستند رگبار می بستند سمت ما.
رسیدیم به سیم های خاردار. هیچ فراری نبود. دیگر ما فقط به اسارت فکر می کردیم. عراقی ها نزدیک می شدند. منتظر ایستاده بودیم برسند. رسید. بی معطلی دراز کشید زیر سیم های خاردار . داد زد: رد شین!
بدن خون آلودش را که کشیدیم تو کانال، عراقی ها رسیده بودند پشت سیم خاردار. گیج شده بودند. برگشتند.