چند تا ترکش از توی سرش درآورده بودند. دست و پایش هم از چند جا شکسته بود، گچ گرفته بودند. یکی دو شب بیشتر بیمارستان نماند. با همان وضع آمد خانه . می گفت: مجروح زیاده ظرفیت بیمارستان کم یه تختم غنیمته