پاش را کرده بود تو یک کفش که الا و بلا باید عروسی شب چهارشنبه باشد. می گفت: میخواهم دعای توسل بخونم
نذر کرده بود. آخر سر هم کار خودش را کرد. خواند. خیلی هم پر سوز خوند. ان قدر که پدر خانمش غش کرد و افتاد رو دیس نان خامه ای. صورتش پر شده بود. نمیدانستیم گریه کنیم یا بخندیم.