دبیرستان که تعطیل می شد می امد پادگان نگهبانی
15-10 نفر را هم دنبال خودش راه می انداخت می اورد می گفت: آوردم با بسیج آشنا بشن اموزش نظامی ببینن
هر چه می گفتیم خودتم اضافه یی پسر جون تو کتش نمی رفت، کار خودش را می کرد. مانده بودیم چه کار کنیم باهاش. امروز می فرستادیم بروند. فردا دوباره برشان می گرداند.