کربلای 5 به روایت «مرتضی شفیعی»
نامردی اگه تو تهران، سوسول و ضدانقلاب ببینی و جلوش واینستی

خبرگزاری فارس: نورین به من گفت: «مرتضی دیدی آن چند شهید چطور مظلومانه افتاده بودند! فکر می‌کنی الان مادر و پدر اینها چه حالی دارند؟!»و بعد که مرا تحت تأثیر قرار داد، بدون مقدمه گفت: «نامردی، دیگه تو تهران، سوسول و ضد انقلاب و ضد امام ببینی و جلوش وا نیستی. نامردی اگر تو گوش این پانکی های فاسد نزنی!»


به گزارش سرویس حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس ، آن چه خواهید خواند ، مشاهدات و خاطرات آقای مرتضی شفیعی از نبرد کربلای 5 است. آقای شفیعی در سال های جنگ از بچه های لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه) بود:

مدت‌ها بود که بچه‌ها انتظار عملیات را می‌کشیدند. بعد از عملیات کربلای 1قرار بود روی ارتفاعات بمو کار کنیم که منطقه لو رفت و عملیات انجام نشد. و این در حالی بود که حدود 4 ماه، بچه‌ها در منطقه، روز شماری می‌کردند. گفته بودند: قرار است عملیات بزرگی انجام شود. و بچه‌ها برای رسیدن چنین روزی، دل تو دلشان نبود.
بالاخره آن روز فرا رسید و بچه‌ها مشغول آماده کردن اسلحه و تجهیزات خود شدند. غوغای عجیبی در درون بچه‌ها بود که گوشه‌ای از آن، در رفتارشان دیدنی بود. ما چند تا که از آموزش آمده بودیم، مسلما حالمان با دیگران فرق می‌کرد. البته این را بعدها فهمیدیم. مدام از بچه‌ها قدیمی تر سؤال می‌کردیم که ما را راهنمایی کنند؛ از بستن تجهیزات گرفته تا کیفیت عملیات.
بالاخره شب هنگام اتوبوس‌ها آمدند و پس از کلی درد سر و مشکلات وسائل لازم را جمع کردیم و سوار اتوبوس‌ها شدیم. حال و هوای درون اتوبوس ‌ها هم خود خاطرات فراوانی را در ذهن جا می داد.
چهره هر کدام از بچه‌ها گویای ذهنیت و حال و فکرشان بود. طبق معمول، "حر سعدی "*(1) در گوشه‌ای آرام نشسته بود. محسن کریمی مشغول صحبت بود. بهرامی زاده دیگران را نگاه می‌کرد و می‌خندید. مصطفی مدنی هم مانند همیشه پهلوی من بود و ساکت.


بهبودی و ابراهیمی و تکان صفت و عابدینی و باقری و ملک نژاد هم در ته اتوبوس مشغول صحبت و شلوغ کردن بودند. البته اصل شلوغی‌ها مال بهبودی و تکان صفت بود. باز هم مشغول صحبت کردن پشت بیسیم‌های خیالی خود بودند.
- فیش ... تکان تکان تکان، بهبودی ...
- فیش ... تکان بگوشم، امر بفرمایید...
این‌ها که خوب بود؛ علی نیازی و برزگر که اسمش مسئول دسته و معاون بود، از بقیه شلوغ تر بودند. اما همه این شلوغی‌ها گویای غوغای درون آنها بود که این طور ابراز می‌شد.
بهرامی زاده، پسر ساده و مظلوم، ‌بی مقدمه فریاد زد: علی آقا نیازی "مهلا مهلا " رو بخون و یه حالی به ما بده. و به دنبال آن، همهمه‌ای به پا شد و همه در تصدیق حرف او سخنی گفتند. نیازی هم بلند شد و به وسط اتوبوس آمد و پس از صلواتی که بچه‌ها فرستادند، شروع کرد به خواندن:
- علی قربان بالای بلندت...
همه ساکت شدند. اینجا اگر با دقت چهره بچه‌ها را نگاه می‌کردیم، درون واقعی آنان را می‌توانستیم حدس بزنیم. اغلب خود را از پنجره اتوبوس، مشغول نگاه کردن به ظلمات شب کرده بودند و بی سر و صدا اشک می‌ریختند. وقتی که صدای نیازی به گوش می‌رسید که:
اگر بار گران بودیم رفتیم
اگر نامهربان بودیم رفتیم
تمام عضلاتم سست می‌شد و حالتی در خودم احساس می‌کردم که - نه، بهتر است نگویم - گفتنی نیست؛ حس کردنی است.
نزدیک صبح، اتوبوس‌ها به مقصد رسیدند. هوا تاریک بود. تا از اتوبوس‌ها پیاده شدیم، حال عجیبی به من دست داد. متوجه شدم که در نخلستان‌ها هستیم؛ اما نمی‌دانستم کجاست؟ خرمشهر، آبادان فاو ... بعدا متوجه شدم که آنجا بهمنشیر بود. فقط گفتن اسم آن، هزاران خاطره را در ذهنم یاد آوری می‌کند که ناگفتنی است. حدود یک هفته در آنجا مستقر شدیم؛ اما چه استقراری که قرار نداشتیم.
جا برای سکونت نبود و در خانه‌های نیمه مخروبه، میان نخلستان‌ها بساط پهن کردیم، اما همان شب اول، بارانی شدید، سقف یکی از اتاق‌ها را بر سر بچه‌ها خراب کرد. یادم هست حسن جهانپور تا صبح از سرما گوشه‌ای کز کرده بود و بی آنکه خواب باشد، پلک‌ها را بر هم نهاد بود. بقیه هم یا مشغول قدم زدن شدند یا به اتاق‌های دیگر پناه آوردند. خوابیدن آن شب هیچ وقت از یادم نمی‌رود؛ یا بیدار بودیم و یا از کمبود جا، روی سر و کول همدیگر، پلک‌ بر هم گذاشته بودیم.
تحمل این سختی‌ها فکر می‌کنم جز به قدرت خدا برای ما ممکن نبود.
با وجود این همه مشقت، صبحانه خوردن آن روز، همه چیز را از یاد برد. هر کس از گوشه‌ای درباره وضعیت دیشبش حرفی می‌زد. البته نه انتقاد و گله، که متلک و لطیفه؛ انگار نه انگار که چه شبی را پشت سر گذاشته بودند. به قول بچه‌ها خیس و کج و کوله شده بودند. تمام اینها یک طرف، تلاش بعد از صحبانه برای ساختن آلونک یا سر پناه هم، طرف دیگر. یادم هست تمام پوتین‌ها خیس و گلی شده بود. بچه‌ها مجبور شدند پاچه‌ها را بالا بزنند و از صبح تا ظهر، در آن هوای سرد، با پاهای لخت و برهنه تا زانو در گل‌ها این ور و آن ور بروند که گاهی هم تیغ برگ نخلی لابه لابی گل‌ها پای بچه‌ها را قلقلک می‌داد و فریاد او، همه را متوجه خود می‌ساخت.
قصد ندارم هه خاطرات را برایت بگویم که تحمل نگه داشتن آن را نداری. اگر چه کاغذ را محل امن نوشته‌ها می‌گویند؛ ولی نه، من باور ندارم که تو امین خوبی باشی!؟ فقط دلم به این خوش است که سکوت کرده‌ای و همه را می‌شنوی، و همین بار مرا سبک می‌کند.
تک تک لحظات بهمنشیر را که به یاد می‌آورم، احساس می‌کنم که در چه مکان مقدسی، آن اوقات پاک را سپری می‌کردیم که علت آن هم مشکلات خاص آن منطقه بود؛ هوای بارانی، جاده‌های گلی و خراب که تانکر‌ها را از رساندن آن به بچه‌ها منع می‌کرد. اگر کسی آب نیاز داشت، مجبور بود در آن هوای سرد زمستان، به بهانه آبتنی، به رودخانه برود تا غسل کند. فقط عنایت خدا بود که بچه‌ها مریض نمی‌شدند. به یاد دارم در سمت چپ رودخانه منطقه‌ای بود که یک نخل سالم هم در آنجا یافت نمی‌شد. خدا می‌داند چه تعداد خمپاره به آنجا ریخته بودند که این چنین وضعی ایجاد شده بود. هنوز هم بدنه سوخته درختان و علف‌ها، بوی دود را در ذهن انسان تداعی می‌کرد؛ در حالی که چند سالی از آن آتش ها می‌گذشت ذهن آشفته و حال دگرگونم، اجازه قلم زدن بیش از این را درباره بهمنشیر به من نمی‌دهد. فقط از بهمنشیر، به بیان آن دو شب الهی قناعت می‌کنم. یکی از آن شب‌ها که بچه‌ها در نماز جماعت، آن طور اشک ریختند؛ برای چه، نمی‌دانم. معنویت خاصی فضای اتاق را گرفته بود. اولین صدای هق هق گریه، از سعدی به گوش رسید و بعد به دنبال آن، صدای پیش نماز لرزید و دیگر قادر به خواندن ادامه نماز نشد. صدای گریه او و بچه‌ها، در بینابین کلمات نماز، زیبایی خاصی به آنهاب بخشیده بود. وقتی پیش نماز دستش را برای خواندن قنوت بالا گرفت، دیگر صدای زاری و ضجه بچه‌ها اجازه نمی داد که صدای او شنیده شود.
فقط خدا می‌داند که از او چه می‌خواستند و لاغیر.
و شب دیگر، شبی بود که می‌خواستیم به قرار گاه تاکتیکی نقل مکان کنیم و حاج کوثری در مرغداری نیمه خراب نخلستان‌، برای بچه‌ها درد دل می‌کرد؛ آن لحظات هم از یادم نمی‌رود. نوحه خوانی عباس بیات و نیازی، عجیب بود. بالاخره بهمنشیر را با تمام زیبایی‌هایش موقتا ترک کردیم. بعد از سخنرانی فرمانده لشکر برای گردان عمار و مالک که قرار بود خط شکن‌های عملیات باشند، از آنجا مستقیما با تویوتا به قرار گاه تاکتیکی منتقل شدیم. نیمه شب بود و هوا سرد. با وجود خستگی، شور و هیجان، همه چیز را از یاد ما برده بود.
یادش به خیر، محسن کریمی نیز در ماشین ما بود و طبق معمول، مشغول شلوغ کردن و حرف زدن که عادت همیشه او بود. به یاد ندارم لحظه‌ای را که نگران، خاموش یا ساکت باشد و یا اینکه شبی را تا صبح در خواب بوده باشد و در رختخواب. آن شب نیز طبق معمول، یک ساعت مانده به اذان صبح، در همان ماشین ناگهان سکوت کرد و برای اینکه بچه‌ها مزاحمش نشوند، گفت:
- در این ساعت، حیوانات نیز ذاکرند.
با این حرف او، سکوت ماشین را فرا گرفت و فقط صدای باد، گوش را نوازش می‌داد و بر معنویت محیط می‌افزود. البته این سکوت چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید؛ طبیعی هم بود؛ ولی محسن کریمی همچنان خاموش بود و سر در گریبان فرو برده بود. خیلی عجیب بود! تطبیق حال و هوایش در روز و شب، برای من غیر ممکن بود و قابل درک نبود. یکی از نزدیکانش می‌گفت 7-8 سال است نماز شبش ترک نشده. به نظر من شور و هیجان غیر طبیعی او در روز نیز از همین شور درونی او نشأت گرفته بود.
قبل از طلوع آفتاب، به سوله‌ها رسیدیم و بعد از نماز - قبل از اینکه صبحانه آماده شود بچه‌ها که دیشب هم شام درست و حسابی نخورده بودند، به سمت نخل‌ها که دارای خرما بود، هجوم بردند. حمید حسینیان از یکی از درخت‌ها بالا رفت و برای بچه‌ها خرما چید.
اگر چه پلاسیده و نامرغوب بود، ولی در آن هوای سرد و با گرسنگی ما، خیلی می‌چسبید. در همین موقع، مرتضی چیتگری، معاون گروهان - مضطرب آمد و فریاد زد: خرماها را نخورید، این منطقه پارسال بمباران شیمیایی شده، ممکن است خرماها مسموم باشد. شب عملیاتی، درد سر درست نکنید... " و بعد، حمید را که بنده خدا با نیت خیر بالای درخت رفته بود، سرزنش کرد. بالاخره تدارکات صبحانه را به سوله‌ها رساند و بچه‌ها را در سوله‌ها جمع کرد. بعد از صبحانه، مسئولان و بچه‌هایی که تجربه بیشتری داشتند، تاکید می‌کردند که استراحت کنیم؛ احتمالا عملیات، امشب آغاز خواهد شد.
نزدیک ظهر، کل گردان، در محوطه‌ای جمع شدیم و حاج رضا یزدی - فرمانده گردان - برای توجیه عملیات و نقشه عملیاتی، برایمان صحبت کرد. بچه‌ها شور عجیبی داشتند. به اندک شوخی می‌خندیدند و گاه گاه خودشان در میان صحبت‌های حاجی متلک می‌انداختند. وقتی حاج رضا کار گردان را مشخص کرد که از فلان جاده خاکی عبور کرده و جاده بصره - العمار را احتمالا تسخیر می‌کنیم، بچه‌ها با صدای بلند همگی گفتند: انشاء الله این حرکاتشان، حاکی از هیجان روحی نبود.
بعد از مرسام توجیه عملیات، نماز جماعت، در هر سوله، جداگانه انجام شد. تا جایی که می‌توانستند، از تجمع بچه‌ها جلوگیری می‌کردند. توصیه هم کرده بودند که ماسک‌ها همه ساعت همراهمان باشد؛ چرا که خدای نکرده عملیات لو می‌رفت، احتمال بمباران شیمیایی آن مناطق وجود داشت. نماز جماعت با صفایی بود. یادش به خیر. هر کس در حال خودش بود و با خدای خود صحبت می‌کرد. هر کس احتمال می‌داد که آخرین نماز ظهر و عصری باشد که به جا می‌آورد. من گناهکار که یادم هست وقتی حبیب محمدی مسئول دسته شهادت طبق معمول بعد از نماز شروع به خواندن دعا کرد، با همان صدای اول ان الله و ملائکة ... اشک از چشمانم جاری شد و نتوانستم خودم را کنترل کنم. سید احمد حسینی هم که کنار من نشسته بود، به نقطه‌ای خیره شده بود و فکر می‌کرد. بعدها فهمیدم که تفکر او مقبول‌تر از گریه از روی احسان من بود. بعد از ناهار، مسئولان گروهان، کار گروهان‌ها‌ی خود را با نقشه‌هایی دقیق تر توجیه کردند. ناصر توحیدی هم کار گروهان ما - شهید بهشتی- را برای بچه‌ها گفت و بعد از آن، علی نیازی، مسئولیت دسته ما و تیم‌های هر دسته را خیلی سریع مشخص کرد. وقت کم بود. هر کس در پی کارهای شخصی خود بود و جیره‌های جنگی را که آورده بودند، در تجهیزات خود جای می‌داد. عزا گرفته بودیم که با این همه بار، جیره‌ها را کجا بگذاریم. اغلب بچه‌ها همه جیره خود را بر نمی‌داشتند و فقط خرما و آجیل و شکلات جنگی و این جور چیزها را در جیب خود جا می‌دادند. تازه چند تا گونی هم برای ساختن سنگر، به تجهیزات اضافه شد. با آن همه بار، قدم برداشتن مشکل بود؛ چه برسد به اینکه...
وقت حرکت برای ما مشخص نبود. فقط گفتند: هر کس نماز مغرب و عشای خود را بخواند و آماده باشد. بعد از نماز، کل گردان در محوطه‌‌ای جمع شدیم. حاج رضا با بیان لطیف و دلپذیرش، شروع به صحبت و درد دل کرد. عجب شبی بود! قادر نیستم حالات آن را برایت بگویم. می‌ترسم حق مطلب را ادا نکنم؛ ولی همین را بگویم که بچه‌ها تمام مدت گریه می‌کردند؛ آن هم نه گریه، ضجه می‌زدند، فریاد می‌کردند، التماس می‌کردند. آنها که با تجربه‌تر بودند، می‌دانستند چه لحظاتی را پشت سر می‌گذارند و حتما بیشتر از ما از بهره های معنوی برخوردار می‌شدند. زیباترین سخنان را، آن شب من از حاج رضا می‌شنیدم. ما شاء الله کولاک کرده بود. چند دقیقه هم یکی از بچه‌ها مداحی کرد. یادش به خیر، چه شبی بود!
کامیون‌ها آمدند و بچه‌ها سوار شدند. بچه‌ها در هر فرصتی از هم حلایت می‌خواستند. یادم هست در کامیون‌، در آن جای تنگ که تکان خوردن مشکل بود، سعدی خود را به زحمت به بچه‌ها می‌رساند و تک تک را در بغل می‌گرفت. چطور اشک می‌ریخت!
فقط سید مصطفی مدنی را در بغل نگرفتم؛ آن هم نمی‌دانم چرا. چون تمام آن مدت را با هم بودیم، انگار که خجالت می‌کشیدیم؛ ولی نه، حرف برای گفتن زیاد داشتیم و مدام دنبال فرصت مناسب می‌گشتیم که درست و حسابی ... حیف، حیف که فرصت نشد. حالا بیشتر افسوس می‌خورم. بی سعادت بودم. بعضی بچه‌ها هنوز هم شوخی می‌کردند. یکی بلند شد و گفت: اگر کسی از من بدی دیده تقصیر خودش بود. اصلا حقش بوده و اگر خوبی به او کردم، از بزرگواری ماست. بعدها فهمیدم که اینها کارشان دقیق و از روی حساب بود. شوخی آنها هم خیلی مناسب و بجا بود؛ اگر چه در آن لحظه متوجه نشدم. بعد از دو - سه ساعت حرکت،‌ کامیون‌ها ایستادند و از بیرون کامیون، صدای مسئولان به گوش رسید که سریعا پیاده شوید. منطقه کاملا ساکت بود و فقط نور افشانی منورها روی آسمان، ما را از تاریکی شب نجات می‌ داد. به سرعت، روی نظم قبلی، در ستون‌هایی قرار گرفتیم و به صورت ستون یک، شروع به حرکت کردیم، یادم نیست چقدر راه رفتیم. آن قدر شور و هیجان داشتیم که هیچ چیز نفهمیدم؛ حتی سنگینی تجهیزات نیز زیاد متوجه‌ام نمی‌کرد. ناگهان متوجه شدم که ستون وارد کانال شد و شروع به دویدن کرد. من که اولین بار بود در چنین موقعیت‌های واقع شده بودم، دلهره‌ عجیبی داشتم یعنی نوری را گم کردم؛ ولی نفهمیدم چه شد که در آن تاریکی مجددا به او برخورد کردم!
ستون ایستاد. پیام رسید که بدون اینکه تجهیزات خود را درآورید، بنشیند و آماده باشید. به تدریج خبر رسید که یکی از لشکر‌ها ابتدا عملیات را شروع می‌کند و سپس ما در حد لشکر خود، خط شکن‌ خواهیم بود.
حالا که نشسته بودیم، سرمای هوا کم کم در بدن‌مان نفوذ می‌کرد، دیواره و زمین کانال هم نم ‌داشت و به سرما می‌افزود. با گذشت یکی دو ساعت، بچه‌ها از مسئولان وضعیت را پرسیدند. این دفعه در جواب گفتند: استراحت کنید. اگر هم توانستید. با همین تجهیزات موقتا بخوابید. ولی مگر می‌شود خوابید؟ من و سید مصطفی سر را روی پای یکدیگر گذاشته بودیم و آن چنان مچاله و قاطی شده بودیم که از دور تشخیص داده نمی‌شدیم. از شدت سرما مثل بید می‌لرزدیم. سرما در تمام استخوان‌هایم نفوذ کرده بود. به غیر از لباس نظامی، فقط یک بادگیر داشتیم؛ ولی در زمستان، سوز و سرمای شب‌های مناطق جنوب، اورکت و پالتو هم نمی‌شناسد؛ چه برسد به لباس‌هایی که به خاطر بستن تجهزات و سبک کردن بار، لباسی به آن صورت نداشتیم و روی خاک‌های نمناک کانال هم نشسته بودیم. اگر می‌دانستیم تا صبح باید آنجا باشیم، فکر نمی‌کنم طاقت می‌آوردیم. همه‌اش منتظر بودیم که دستور حرکت داده شود. فقط خدا بود که ما را در آن وضعیت، محکم نگه داشته بود. چه شبی بود! هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.
از نیمه شب که یکی از لشکر‌ها عملیات را آغاز کرد، سکوت شکسته شد و دشمن شروع به ریختن آتش کرد. اولین بارم بود که به این صورت، با انفجار خمپاره در فاصله نزدیک مواجه می‌شدم. حال عجیبی به من دست داده بود! در درونم غوغایی بود. نمی‌دانستم چرا. شاید ترسیده بودم؛ شاید چون اولین بارم بود، عجیب بود و شاید هم ...
دست خدا بالای سر ما بود و ما نمی‌فهمیدیم. از آن همه خمپاره که آن شب در اطراف کانال منفجر شد، اگر یکی در کانال می‌افتاد، چه می‌شد؟ با آن همه مهمات و تجهیزات که همراه بچه‌ها و چسبیده به هم در کانال چیده شده بود، فکر می‌کنم اگر فقط یک خمپاره وارد کانال می‌شد، تمام طول کانال -یعنی حدود 500 متر - به آتش کشیده می‌شد و خدا می‌داند که چه وضعی پیش می‌آمد. وقتی به عنایت بازگشتیم حالمان گرفته بود. شایع بود که عملیات لو رفته، دشمن از عملیات ایران با خبر شده و راه را قفل کرده است. خیلی ناراحت کننده بود. پس از ماه‌ها انتظار و تحمل مخارج سنگین، قبولش مشکل بود.
به سوله‌ ها رسیدیم. بچه‌ها که دیشب هم شام نخورده بودند، تازه تدارک صبحانه را دیده و سفره‌ها را پهن کرده بودند که ناگهان از بیرون، فریاد مسئولان به گوش رسید که بیسیم‌ها را شنود کرده‌اند دشمن تا چند دقیقه دیگر، تمام این مناطق را بمباران شیمیایی خواهد کرد؛ به سرعت سوار کامیون‌ها شوید. همگی سفره و صبحانه را رها کردیم و با تجهیزات، برای سوار شدن به کامیون‌ها، به سمت آنها هجوم بردیم. ناصر توحیدی، فرمانده گروهان ما با خونسردی و متانت، بچه‌ها را جهت سوار شدن به ماشین‌ها راهنمایی می‌کرد.
همه سوار شدند و ماشین‌ها حرکت کردند. بوی سیر که حاکی از گاز تاول زای خردل بود، به مشام می‌رسید. بچه‌ها ماسک‌ها را زدند و کامیون‌ها به سرعت خود افزودند. پس از یکی - دو ساعت، باز هم به بهمنشیر رسیدیم؛ اما این دفعه همه بچه‌ها ناراحت، پکر و کسل بودند. چند روزی در بهمنشیر ماندیم و در آن مدت همه چیز مشخص شد. نام عملیات، کربلای 4 بوده و از منطقه ام الرصاص شروع شده است. ظاهرا چند روزی قبل از عملیات، توسط منافقین، حرکت ما لو رفته بود و دشمن- آماده و مجهز،‌ منتظر ما بوده تا منطقه را برای ما قتلگاه کند. با این وصف، همان لشکری که ابتدا عمل کرده بود، با وجود هماهنگی دشمن، موفق به نفوذ در ام الرصاص شده بود؛ ولی مسئولان ادامه عملیات را توسط لشکر ما و بقیه لشکر‌ها صلاح ندانسته بودند. به قول معروف، عملیات در این منطقه قفل شده بود.
بچه‌های دلشکسته، با اتوبوس‌ها به اردوگاه کرخه منتقل شدند و همه چیز تمام شده به نظر می‌رسید. یادم رفت بگویم، لحظه‌ حساسی که می‌خواستیم با کامیون‌ها به سوله‌های بهمنشیر بیاییم، متوجه شدم که هوا به طور ناگهانی ابری شده و این وضعیت، ساعتی بیشتر طول نکشید. باز هم خدا توجهش را نسبت به یارانش، به وضوح به ما نشان داد. جدا برای من جالب بود. خدا می‌داند اگر هوا صاف بود، حرکت آن همه کامیون در جاده، چه سیب مناسبی برای هواپیماهای دشمن بود. بله، دیدن این عنایت خدایی، جان دادن را برای عاشقان آسان می‌کند.
با وجود همه مشکلات، بچه‌ها ناراحتی خود را اصلا ابراز نمی‌کردند. مسئولان هم در فرصت‌های گوناگون، بچه‌ها را توجیه می‌کردند و از آنها می‌خواستند اگر کاری ضروری هم دارند، سعی کنند مرخصی و تسویه نگیرند. شایع شده بود که امام پیام داده‌اند تا دو سه ماه، هیچ کس جبهه را ترک نکنند؛ یعنی تا آخر سال 65. با شیوع این پیام، دیگر کسی حرفی نمی‌زد؛ اگر چه می‌دانستم بعضی از بچه‌ها واقعا مشکلات دارند. نورین، آرپی جی زن و نفر جلویی من در ستون کشی‌ها، یک بار در میان صحبت‌هایش، به من می‌گفت: "بقیه برادرانم جبهه هستند، مادر پیرم در خانه تنهاست. در این هوای زمستان نمی‌دانم چه کسی برای او نفت می‌خرد، چه کسی ... ولی پشت آن می‌خندید و می‌گفت: خدا بزرگه، خدا خودش ارحم الراحمینه. مانند او زیاد بودند. بعضی‌ها که همه چیز را در درونشان می‌ریختند، می‌سوختند و می‌ساختند، تا بتوانند تکلیف خودشان را انجام دهند.
بالاخره بعد از 10 تا پانزده روز، به طور ناگهانی، بچه‌ها را برای تحویل ساک‌ها خبر کردند. فردای آن روز، شبانه، اتوبوس‌ها آمدند؛ و این بار دستور داده بودند چادرها را هم جمع کنیم. نمی‌دانستیم مقصد کجاست. پس از کلی زحمت و مشکلات، همه وسائل را جمع کردیم و در کامیون‌ها بار زدیم و خودمان منتظر دستور شدیم تا سوار اتوبوس‌ها شویم. گفته بودند همه جعبه‌های مهمات را بسوزانیم.
جعبه‌های با ارزشی بودند؛ ولی دستور بود و لازم الاجرا. آن شب هم هیچ وقت از یادم نمی‌رود. بچه‌ها آتشی روشن کرده بودند و جعبه‌ها را یک یک می‌سوزاندند. همه دور آن جمع شده بودند و خود را گرم می‌کردند. محیط، معنویت خاصی پیدا کرده بود. بچه‌ها همه با هم شروع به خواندن کردند:
- مهلا مهلا، یا بن الزهراء
علی قربان بالای ...
گروهی الوداع کردیم رفتیم؛...
اگر بار گران بودیم رفتیم ...
دلم تنگ و زمین تنگ، آسمان تنگ ...
من که حال آشفته‌ای داشتم. فکر می‌کنم خیلی‌ها این طور بودند. در نور آتش که چهره‌ها را سایه روشن می‌نمود، قطرات اشک را بر روی بعضی‌ از گونه‌ها می‌دیدم و این حاکی از حال و هوای خاص آنان بود. دل بچه‌ها پر از درد بود. بعد از آن، حسن جهانپور، برادر رضا جهانپور، شروع به خواندن کرد:
- مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
خیلی زیبا می‌خواند. مو بر بدن من سیخ شده بود. احساس عجیبی داشتم. بدنم سست شده بود. دوست داشتم فریاد بزنم؛ نمی‌دانم چرا؛ از خوشحالی یا ناراحتی، یا درد!!!
از صدای او، بیابان کرخه، عطر خاصی گرفته بود. احساس می‌کردم رودخانه بی خروش کرخه از حرکت ایستاده و سراپا گوش است. دیواره مقابل رود که به اندک صدایی جواب می‌داد، گویا از پژواک ناله‌های سوزناک حسن درمانده شده بود. نمی‌دانم این چه احساسی بود که من داشتم من که حسین جهانپور را چندان نمی‌شناختم؛ چون تازه به گردان ما آمده بود؛ ولی احساس قداستی در اعمالش می‌کردم. گویا فریادش از دل بر می‌خواست که این چنین در دل‌ها نشسته بود. بعدها این را بهتر فهمیدم.
آن شب هم گذشت و اتوبوس‌ها به سوی مقصد نامعلومی، برای ما حرکت کردند. قبل از اذان صبح، به مقصد رسیدیم و تا هنگام اذان، کسی از اتوبوس‌ها پیاده نشد. هوا خیلی سرد بود و برای ما که جایی نداشتیم، پیاده شدن صلاح نبود. بعد از اذان، نماز را به جماعت خواندیم و چادر و وسائل دسته مان را از کامیون‌ها تحویل گرفتیم و مشغول بر پا کردن چادرها شدیم. بچه‌ها خسته و گرسنه بودند. دیشب هم در اتوبوس درست و حسابی نخوابیده بودند و این منطقه جدید هم کناره رود کارون - بین اهواز و آبادان - بود و آماده برای چادر زدن نبود. خاک منطقه، به علت بارش باران در روزهای قبل، به صورت گل و لای در آمده بود و کار کردن و بنا کردن ستون‌ها چادر روی آن بسیار مشکل و خسته کننده بود. البته اینها به نظر من این طور می‌رسید؛ ولی بچه‌ها طبق معمول با همکاری هم و شوخی و خنده و روحیه‌ای شاد مشغول بودند و به خستگی و نومیدی، اجازه خود نمایی نمی دادند. به عنوان استراحت، صبحانه را با هم خوردیم و دوباره مشغول کار شدیم. یادم هست که آن روز، حسن جهانپور بیشتر از همه کار کرد. تا ظهر و حتی بعد از ظهر که بر پا کردن چادرها طول کشید، او عنصر اصلی در کارها بود. بدن قوی و سر حالی داشت و مهمتر از آن، روحیه قویتر داشت. من فکر می‌کنم اگر او نبود، آن روز ما نمی‌توانستیم، چادر را به آن خوبی به پا کنیم. بچه‌ها که او را می‌دیدند، خجالت می‌کشیدند که خستگی را به درون خود راه دهند و یا از کار کنار بکشند. اصل چادر، تا نزدیک ناهار بنا شد و بعد از ناهار و نماز، من که از شدت خستگی نای تکان خوردن نداشتم. در گوشه‌ای دراز کشیدم. حسن جهانپور هم پهلوی من نشسته بود. به او گفتم: حسن آقا شما دیگه استراحت کنید. بچه‌هایی که کمتر کار کرده‌اند و خسته نیستند، بقیه خرده کاری‌ها را انجام می دهند.
لبخندی زد و گفت: نمی‌شه، خوب نیست.
جدا جالب بود! من هم از اینکه بخوابم، خجالت کشیدم.
صبح روز بعد، که بچه‌ها از خواب بیدار شدند، از سرمای دیشب شکایت می‌کردند؛ البته با شوخی و خنده، زمین زیر چادر نم داشت و یکی از علت‌های سرما هم همان بود. حسین ایروانی که یکی از بچه‌های با تجربه و شیطان دسته بود، گفت: راستی بچه‌ها، خط چه خبر بود؟ صدای آتش زیاد می‌آمد. مثل اینکه شلوغ و پلوغ بود.
اتفاقا من هم دیشب متوجه این موضوع شده بودم؛ ولی چون ناشی بودم، فکر می‌کردم این طبیعی است . به دنبال صحبت او، بعضی از بچه‌ها که متوجه شده بودند، نظرهایی دادند. تا اینکه ساعت 7 صبح که اخبار رادیو را گوش کردیم، گفت: دیشب در منطقه عملیاتی شلمچه، رزمندگان یک تک ایذایی به دشمن زده‌اند.
از کنار این موضوع گذشتیم، تا اینکه ساعت 9 صبح بود که پیک گروهان خبر آورد که آماده باشید، مهمات آورده‌اند. و به دنبال آن، صدای مارش نظامی رادیو از بلند گو پخش شد: عملیات کربلای پنج، با رمز یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها.
شور عجیبی بین بچه‌ها افتاده بود. هیچ کس باور نمی‌کرد که این طور ناگهانی و سریع، عملیات دیگری آغاز شود. همه خوشحال، مشغول آماده کردن تجهیزات خود شدند.
جمعه صبح بود. سید مصطفی مدنی می‌خواست به حمام برود. در این اردوگاه جدید، فقط یک حمام کوچک آورده بودند و شلوغ بود؛ آن هم فقط مخصوص کسانی که حمام واجب داشتند. من و بهرامی زاده برای غسل جمعه خواستیم برویم؛ ولی شلوغ بود. برای ما که واجب نبود، درست نبود؛ ولی به قول سید مصطفی این توفیق اجباری نصیبش شده بود که هم غسل واجبش را انجام دهد، هم غسل جمعه را و هم غسل شهادت در شب عملیات.
تا ظهر آن روز، همه دارای تجهیزات، مهمات و جیره جنگی شدند و آماده رسیدن دستور.
پس از صرف ناهار و استراحت، با اطلاع پیک گردان، برای توجیه نقشه عملیاتی، در محوطه‌‌ای بین نخلستان تجمع کردیم و حاج رضا یزدی مجددا شروع به صحبت کرد. منظورم از مجددا، یادآوری توجیه عملیات کربلای چهار در چند هفته پیش بود. خاطره آن روز و عملیات ناتمامش، در ذهن بچه‌ها باقی بود. فکر می‌کنم به همین علت بود که محتاطانه تر و دقیق تر رفتار می‌کردند. این بار حاج رضا پس از گفتن هر جمله، موکدا می‌گفت انشاء الله و در پی او بچه‌ها نیز همین طور. پس از توجیه نقشه و مشخص شدن کار هر گروهان که تعلیمات غواصی دیده بود (گروهان شهید باهنر) مامور شده بود، در صورت لزوم ، عرض کانال ماهی را از زیر آب طی کند پل را برای عبور بقیه آماده کند. حاج رضا می‌گفت: آن طرف کانال ماهی، سنگر‌های مثلثی تانک‌ها می‌باشد و در هر یک ، تعداد زیادی تانک مستقر است. لذا به آرپی جی ز‌ن‌ها نوید می‌داد که انشاء الله به هر کدام، چهار پنج تایی شکار می‌رسد. یادم هست مصطفی مدنی که اغلب پسر ساکت و خاموشی بود، آن روز به محض اینکه حاج رضا برای توجیه نقشه مقابل بچه‌ها قرار گرفت، به عنوان شوخی - با صدای کم و بیش بلندی - ادای کاپیتان لیچ لیچ در کارتن گالیور را در آورد و گفت: حاج رضا نقشه رو در کن بیاد، عجله کن.
من که خیلی خندیدم و در عین حال، از این شادی و شعف او تعجب کرده بودم.
هنوز صحبت‌های حاج رضا کاملا تمام نشده بود که بیسیم لشکر خبر داد که گردان عمار آماده حرکت باشد. بچه‌ها که غافلگیر شده بودند، به سرعت، به سمت چادرها هجوم آوردند و تجهیزات خود را آماده کردند. اوایل شب بود که کامیون‌ها آمدند و تجهیزات خود را آماده کردند. اوایل شب بود که کامیون ها آمدند و ما را به مناطقی در پشت خط منتقل کردند. نیمه شب به آنجا رسیدیم. منطقه، تاریک و برای ما ناشناس بود. پای خاکریز، پر از پتو بود و افراد خوابیده بودند. یک لحظه - از روی کامیون و در تاریکی - خیال کردم اینها جنازه شهدا یا عراقی‌ها است، اما وقتی پایین آمدم، به اشتباه خودم پی بردم. منطقه خیلی شلوغ و پر از نیروهای آماده به کار بود. برای اینکه نیروهای گردانهای مختلف با هم قاطی نشوند، ما را به جای مشخصی هدایت کردند و بچه‌های دسته‌ها که حدود 50 نفر بودند، توی 10 - 20 متر جا، امر به استقرار شدند. هوا به شدت تاریک و نسبتا سرد بود.
خاک های منطقه، مرطوب و پتوهای روی زمین، آغشته به گل بود. جا هم که آنقدر تنگ بود که بقیه مشکلات را از یاد می‌برد. با تمام این حرف‌ها چاره ای جز خوابیدن نداشتیم. چشم ها را بستیم و در زیر پتوها. روی خاکها یا روی سر و کول دیگران - خود را به خواب زدیم. پس از مدتی که به زحمت و از شدت خستگی خوابمان می‌برد، ناگهان با لگد پوتین های بچه هایی که برای رفتن به دستشویی مجبور بودند دیگران را یکی در میان له کنند، از خواب می‌پردیم. در ظاهر که هیچ کس شکایت نمی‌کرد؛ ‌ولی اغلب در درون هم ناراحت نمی‌شدند؛‌ زیرا در آن هوای سرد و پتوها و خاک نمناک، ترک بستر برای اغلب بچه‌ها پیش آمد. من هم همین‌طور...
به هر حال، آن چند ساعت هم گذشت و هوا روشن شد. با قدری آب باران که در بعضی‌ جاها جمع شده بود، وضو گرفتیم و نماز خواندیم. چشمان بعضی‌ها خیلی می‌سوخت. اول شک کردیم که شاید آبها شیمیایی شده‌اند، ولی بعد متوجه شدیم که آب شور بوده و چشم بچه‌ها را ناراحت کرده است. گاهی اوقات بچه‌ها، از روی نگرانی - چون خاطره تلخی از کربلای چهار داشتند - به فرمانده‌ها در قالب شوخی می‌فهماندند که نکند این یکی هم همان طور شده، ولی آنان تکذیب می‌کردند و قول حرکت می‌دادند.
تا غروب آن روز، هواپیماهای دشمن بارها حمله کردند و در اطراف ما بمب ریختند. یکی دو تا از هواپیماها هم مقابل ما، با آتش موشکهای ضد هوایی منفجر شدند و سقوط کردند و دل ما کلی خنک شد. روی هم رفته، این همه عملیات هوایی دشمن - آن هم بی‌هدف و پراکنده - نشان دهنده وحشت او و پیشروی رزمندگان بود. بالاخره هوا که تاریک شد، همه بچه‌ها پس از نماز جماعت مغرب و عشا، به دستور فرماندهان، آماده و با تجهیزات نشستیم تا تویوتاها بیایند. یادم هست چون هوا سرد بود و پتوها کم، هر دو سه نفری، یک پتو روی خودشان انداخته بودند و استراحت می‌کردند. رضا جهانپور و حسن جهانپور که دو برادر بودند نیز پتوی کوچکی نصیبشان شده بود که هر دو را کفاف نمی‌داد. حسن که برادر بزرگتر بود، به شوخی به رضا می‌گفت: "من زیر پتو می‌خوابم و توپاس بده. " و پتو را روی خودش می‌کشید. پس از چند ثانیه رضا می‌گفت: "حالا نوبت پاس دادن تو رسیده. " و پتو را به سمت خود می‌کشید. من که به رفتار آنان توجه داشتم، جدا از صمیمت آنها متحیر و مات بودم. این صحنه‌ها را که می‌دیدم و هم اکنون که به یاد می‌آورم، تحمل مصیبتشان برایم جانکاه می‌شود.
نمی‌توانم تک تک صحنه‌ها و خاطراتم را برایت بنویسم. زبانم از بیان خیلی از آنها الکن است و قلمم از نوشتن تمام آنها ناتوان. می‌دانم که این جملات نمی‌تواند اوضاع آنجا را برایت ملموس کند، ولی فکر می‌کنم لااقل دیگر بیگانه و غریب نباشی؛ ‌که شرط انصاف نیست.
تویوتاها آمدند و بچه ها سوار شدند. خاطرات درون تویوتا را هیچ وقت از یاد نمی‌برم گویا برای بچه‌ها دیگر شرکت در عملیات حتمی شده بود. شور عجیبی میان آنان حکم فرما بود و اغلب با شوخی همراه محمد طه با همان حرکات و صدای زیبایش ادای بچه‌های کوچک را در می‌آوردند و همه می خندیدند. ابراهیمی که یکی از آرپی جی زن‌های دسته مان بود و از شیطنت‌های بهبود و تکان صفت جانش به لب آمده بود، فریاد می‌زد: "بچه‌ها، من دیگر گناهی ندارم. خدا عذاب مرا در این دنیا نازل کرده است که این دو تا بهبودی و تکان صفت - را کمک‌های آرپی جی زن من قرار داده است! " و همگی با هم می‌خندیدیم. فقط همین را بگویم که راننده‌های تویوتاها پشت فرمان که صدای بچه‌ها را می‌شندیدند، مدام لبخند می‌زدند. راننده تویوتای ما سرش را تکان می‌داد و گفت: "خوش به حالتان! خیلی عجیبه! "
با وجود تمام این شوخی ها و خنده‌ها، در درون من، آشوبی به پا بود. آن قدر منقلب بودم که نمی‌دانستم چه بگویم و به چه فکر کنم! به همین دلیل بود که گاهی برای فراموشی این حالات، شوخی می‌کردم یا به لطایف بچه‌ها می‌خندیدم. فقط این را می‌دانم که در آن دقایق، بی‌اختیار، تمام خاطرات و صحنه‌های روزهای گذشته در ذهنم تداعی می‌شد. یاد منزل و پدر و مادر و خانواده، یا دوستان، یاد خاطرات درون جبهه، تویوتا‌ها، کامیون‌ها، اتوبوس‌ها، نقل و انتقالات، سوره واقعه خواندنهای بعد از شام، مشکلاتی که پشت سر گذاشتیم، هیئت‌های گردان، سخنان حاج رضا و یکی از صحنه‌هایی که به یاد دارم و خیلی مرا تحت تأثیر قرار داده بود و یادم رفت برایت بگویم، مراسم نوحه خوانی‌ای بود که دیروز قبل از اینکه گردان برای توجیه عملیات جمع شوند، بین بچه‌های گروهان برپا شد. ناصر توحیدی - فرمانده گروهانمان - همه بچه‌های گروهان را جمع کرد و با همان حالت خاصی که داشت، شروع به صحبت کرد.
سخنرانی کردن نمی‌دانست، ولی اخلاص و هیبتش روی همه اثر می‌گذاشت یادم هست سخنش را با "لا حول و لا قوة ... " شروع کرد و پس از کمی مقدمه چینی، حرف اصلی دلش را که می‌خواست بزند، با حالتی عجیب و همراه با چشم اشک آلود، این طور گفت:
این عملیات دیگه، با عملیات قبلی فرق داره، می دونید که رمز این عملیات، به نام مبارک خانم فاطمه زهرا سلام‌الله علیهاست، مثل عملیات فاو، همه تون می‌دونید که خانم به رزمند‌ها، مخوصا گردان ما عنایت خاصی داره. من می‌دونم او نمی‌ذاره دل ما بشکنه. "
صدای ناله و زاری بچه‌ها و بضی که گلوی خودش را می‌فشرد، دیگر اجازه نمی‌داد که به خوبی صحبتش را ادام بدهد. حرفش را در همین جا تمام کرد و یکی از بچه‌ها در ادامه آن، شروع به مداحی کرد و بچه‌ها هم ضجه و فریاد می‌کشیدند. بعد از او، یکی از پیرمردهای گروهان که اسمش الان در خاطرم نیست، شروع به صحبت کرد. از همان ابتدا که او به سمت رزمی و گردان پیاده آمده بود، من خیلی تعجب کردم. کم دیده می‌شد که افراید با این سن و سال، در قسمت رزمی خدمت کنند. خدا می‌داند او چقدر اصرار کرده بود تا موفق شده بود به اینجا بیاید. خلاصه او هم با همان زبان ساده و زیبایش، معنویت عجیبی به جمع آن روز ما داد. ما که نمی‌دانستیم، تازه آن موقع فهمیدیم که این پیرمرد، پدر دو شهید است و قصدس از صحبت، رساندن پیام آنها به ما بود.
همین طور که این صحنه‌ها در ذهنم مجسم می‌شد، ناگهان ملتفت شدم که تویوتاها ایستادند و به بچه‌ها فرمان رسید که سریعا پیاده شوید. تازه به خود آمدم که در کجا هستم. صدای انفجار خمپاره در اطراف به گوش می‌رسید و منورها روی آسمان، منطقه را کاملا روشن کرده بودند. روی خاکریز، بچه هایی را دیدم که تیربارها را روی دو پایه قرار داده و آماده بودند. باورم نمی‌شد که اینجا خود خط باشد. تا به حال، با چنین صحنه‌هایی مواجه نبودم. در همین حال که گیج و مبهوت به اطراف نگاه می‌کردم، ناگهان با صدای مرتضی چیتگری - معاون گروهان - به خودم آمدم که فریاد می‌زد: "سریع برید توی کانال. بدوید که خمپاره اومد. "
همه به سمت کانالی که مقابلمان بود، هجوم بردیم؛ اما تا به لب کانال رسیدیم، همه یک لحظه پس زدیم. کانال تا نیمه انباشته بود از جنازه‌های عراقی. من که برای اولین بار بود با این صحنه روبرو می‌شدم، ولی آنها هم که تجربه داشند هم شوکه شده بودند. در همین حال بود که باز چیتگری فریاد زد: "خجالت بکشید. برید تو؛ که اگر یه خمپاره بیاد... " من که به هر صورتی بود، با چشمان نیمه باز، روی شکم یکی شان فرود آمدم؛ ولی برایم چندش آور بود. راه رفتن روی جنازه‌ها برایم مشکل بود؛ مخصوصا اینکه اولین بارم بود که این طور در خط قرار گرفته بودم. مواجه شدن ناگهانی با این صحنه، دلم را تکان داد. تازه یک مقدار فهمیدم که عملیات یعنی چه و تمام تصوراتی که با وجود فیلم ها و تعاریف بچه‌ها داشتم، افسانه‌ای بیش نبوده! در عمل، چیز دیگری بود؛ تازه هنوز هم چیزی ندیده بودم. این را بعدا فهمیدم. رضا جهانپور که پیک دسته ما بود و در کنار ستون حرکت می‌کرد، برای اینکه به بچه‌ها روحیه بدهد، لبخند بر لب داشت و می‌گفت: "نگاهشان نکنید. تف کنید روی این بی‌پدر و مادرها. "
بالاخره به انتهای کانال رسیدیم و با پا گذاشتن روی سر و کول جنازه‌ها، از کانال خارج شدیم. حرکت ستون سریع شد. بعد هم از ترس اینکه جا بمانیم، شروع به دویدن کردیم؛‌ ولی با آن همه بار که روی خود سوار کرده بودیم، مگر می‌شد دوید؟! نمی‌دانم در آن لحظه، آن توان را از کجا آورده بودیم که بدون اینکه لحظه‌ای مکث کنیم، می‌دویدیم. من که حال عجیبی داشتم و نمی‌دانستم از فشار بار و خستگی بنالم یا از ترس بریده شدن ستون، به سرعت بدوم. مات و متحیر، با وجودی که چهار چشمی نفر جلوی‌ام - نورین - آرپی‌جی زن - را در ستون دنبال می‌کردم، صحنه‌های تازه‌ای را که در اطرافم دیده می‌شد، پراکنده و زیر چشمی تماشا می‌کردم. جنازه‌های عراقی، غنایم خمپاره و ضد هوایی، ماسکها و کلاه‌خودها و سلاح‌های افتاده روی زمین، تانکهای عراقی که توسط گردان زرهی به عقب خط منتقل می شد، سنگرهای عراقی‌ها، تیرهای رسام که مدام به اطراف شلیک می‌شد، انفجار پراکنده خمپاره در اطراف و صحنه‌هایی که نام بردن آنها نمی‌تواند گویای کیفیت آنها باشد و حتی توضیحات نیز نمی‌تواند مشاهدات و حال آن لحظات مرا بازگو کند.
حرکت ما به همین ترتیب ادامه داشت تا به جاده خاکی‌ای برخورد کردیم که دو طرف آن را آب فرا گرفته بود. ظاهرا همان آبگیرها و دریاچه‌های مصنوعی بودند که دشمن به عنوان مانع ساخته بود. تازه به همان هم اکتفا نکرده بود و داخل آب، پر بود از مین، سیم خاردار، تله‌های خورشیدی و مانند اینها که از نظر محاسبات نظامی و علمی، عبور از آنها ناممکن و دیوانگی بود و این شاید برای خود ما نیز باور کردنی نبود که بسیجیان، در شب گذشته، با آنها همه تجهیزات و در آن هوای سرد، از میان آن آبها گذشته و به خط دشمن یورش برده باشند. جدا غیر قابل تصور بود. انسان تا نبیند وقوع این معجزات را، نمی‌تواند تصور کند. خیلی عجیب بود؛ خیلی عجیب!!!
به این جاده که رسیدیم، تقریبا خستگی دیگر به ما اجازه حرکت نمی‌داد. پاهایمان توان حرکت نداشت و ریه‌هایم از شدت نفس نفس، درد گرفته بود. آن لحظات را هیچ گاه فراموش نمی کنم. خیلی به من سخت گذشت. با وجود تمام خستگی، ستون در حال دویدن بود و یک لحظه مکث، بریده شدن ستون را به همراه داشت. یادم هست که از شدت خستگی و ترس بریده شدن ستون، همین طور فریاد می‌کشیدم: "خدایا کمکم کن، یا فاطمه زهرا، یا امام حسین، خدااا .. دیگه نمی‌تونم... "
فکر می‌کردم فقط من به این وضع دچار شده‌ام؛ ولی بعدا فهمیدم این وضعیت را اغلب داشتند و این فریادها مختص من نبود. جاده طولانی بود. هر چه می‌رفتیم، به انتهای آن نمی‌رسیدیم. در اواسط جاده بود که ستون پیام داد چند دقیقه استراحت می‌کنیم. انگار که در آن لحظه، دنیا را به من داده بودند. تازه قدر نعمت نشستن را فهمیدم. همه بی حال روی زمین افتادند. میر احمد حسینی - معاون دسته مان، از سنگرهای عراقی، ظرفهای در بسته آب معدنی پیدا کرده بود و در خارج ستون حرکت می‌کرد و به هر کس، یک جرعه می‌داد. با وجود آن هوای سرد، ما که تنها یک بادگیر روی لباس نظامی پوشیده بودیم، از عرق خیس شده بودیم و به شدت تشنه بودیم. همان یک ذره آب، توان عجیبی به من داد، من که خیلی دعایش کردم. در این چند دقیقه، تازه فرصت کردم با نفر عقب سرم در ستون، یعنی سید مصطفی مدنی، چند کلمه صحبت کنم. او هم مانند من، آموزشی و تازه کار بود. از جنازه‌های عراقی و صحنه‌های عجیبی که در راه دیده بودیم، با او صحبت کردم؛ ولی یادم هست او خیلی ساکت بود و در جواب من هیچ نمی گفت! این چند ماه را تمام وقت با او بودم و با اخلاقش به خوبی آشنا بودم؛ ولی این سکوت او برایم عجیب بود. بعدها علتش را حدس زدم. وضعیت خط اصلا معلوم نبود. تقریبا از چهار طرف و یا اگر اغراق نکنم از سه طرف، آتش خمپاره و تیر رسام دیده می‌شد. هر طرف را نگاه می‌کردیم، درگیری و سرو و صدای انفجار بود. من فکر می‌کردم، من ناشی هستم؛ ولی از با تجربه‌ها هم که پرسیدم، آنها هم موقعیت این عملیات را عجیب می‌دانستند. تیرهای رسام که گه گاهی از ارتفاع خیلی پایین رد می‌شد، بعضی به سطح آب برخورد و خیلی زیبا کمانه می‌کرد. خیلی جالب بود! بیش از 500 نفر در ستون از روی جاده داشتند عبور می‌کردند و بارها تیرهای رسام از بین بچه‌ها و یا حتی از میان پای آنها رد شد، ولی هیچ کس را زخمی نکرد. تازه، این تیرهای رسامی بود که ما می‌دیدیم؛ خدا می‌داند چقدر هم تیر معمولی گذشته بود!
در میاه راه، یک زخمی عراقی را دیدیم که در میان جاده افتاده بود ستون ما به سرعت از کنار او گذشت.
بالاخره پس از مدتی، به انتهای جاده رسیدیم. خاکریز بزرگی در مقابلمان بود. ستون به سمت چپ حرکت کرد و از فاصله یک متری که بین خاکریز و دریاچه بود، به سمت جلو می‌رفت. حرکت در آنجا هم به یاد ماندنی بود. خاک رس منطقه که در آنجا به علت وجود خاکریز و آب شل، به شکل لجن در آمده بود، پوتین‌های ما را به شدت چسبیده بود. در یکی دو مورد یادم هست پوتین را با وجود آن همه بند که محکم بسته بودم، داشت از پایم در می‌آورد. خیلی ترسیده بودم. از نفر جلویی فاصله گرفته بودم و دیگر در آن هوای تاریک و با چشم های ضعیفم، هیچ کس را در مقابلم نمی‌دیدم.
صحنه‌هایی که در این تکه راه کنار خاکریز دیدم، آروزها و خیالات ذهنی مرا خیلی تغییر داد. اولین بار بود که با چند جنازه شهید مواجه شدم. یکی در گوشه‌ای روی خاکریز چمباتمه زده بود. یکی دیگر در میان گلهای لب آب جان داده بود و چند تای دیگر که توسط دوستانشان که روی خاکریز، سنگر گرفته بودند با چفیه پوشیده شده بودند. آن صحنه‌ها به شدت مرا منقلب و چشم مرا حساس کرده بود، به طوری که هر کس را بی‌حرکت در روی خاکریز و سنگرهای انفرادی می‌دیدم، بی‌اختیار به او خیره می‌شدم و تصور می‌کردم شهید است! نمی‌دانم چرا این طور شده بودم! یا از ترس بود، یا از رقت و یا از ... خلاصه به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم.
تمام ستون که به کناره خاکریز رسید، پیام رسید که استراحت کنید. روی دیواره خاکریز، پر بود از نیروهای بسیجی، احتمالا گردان حبیب، مالک و یا حمزه بودند. ما هم در پایین پای آنها روی زمین نشستیم. خاک پایین خاکریز توسط توریهای فلزی محکمی مهار شده بود تا در آب دریاچه و در اثر باران شسته نشود. باور کردنی نبود که دشمن بعثی فقط برای ایجاد موانع در مقابل حملات احتمالی ما، این قدر به خود زخمت داده باشد و این قدر مخارج را متحمل شده باشد. خلاصه به هر ترتیب بود، روی زمین مرطوب، در کنار مصطفی مدنی خود را جابه‌جا کردم و فکر می‌کردم در اینجا بتوانیم استراحت دلچسبی بکنیم.
در ابتدا که نشستیم، همه ساکت بودند. فکر می کنم مثل من در - مورد صحنه هایی که دیده بودند، فکر می‌کردند. من بیش از همه چیز، برخورد با آن چند شهید، ذهنم را مشغول کرده بود. به تدریج که روی آن فکر می‌کردم، عظمت شهید برایم بیشتر هویدا می گشت. بله، این چنین در راه خدا زجر کشیدن و در آن موقعیت آشفته که هیچ کس فرصت نداشت گاهی به دوستش هم توجهی بکند، پذیرش شهادت و جان دادن و حتی آرزوی آن را داشتن، در حالی که می‌داند پس از مرگش باید پیکرش در میان این گل و لای، ساعتها و یا شاید روزها بماند، کار هر کسی نبود، عرضه می خواست و یا بهتر بگویم. معرفت و شناخت می‌خواست. من که خود را قبلا از عاشقان شهادت و جانبازی تصور می کردم حقیقتا جا زده بودم!!!
تازه فهمیدم که اخلاص یعنی چه! قداست یعنی چه! شجاع کیست! و ایثار، کار هر کسی نیست!
گفتن این ها تا همین جا کافیست. نه حال من اجازه قلم زدن می‌دهد و نه فکر می کنم محیط آلوده شهر، به تو اجازه درک کلمات بی‌آلایش را بدهد.
مدتی که نشستیم، سرما و سوز هوا که با وجود دریاچه مقابلمان بیشتر می‌شد، عضلاتمان را به لرزه واداشت. بچه‌ها هم که یا پتو به همراه نیاورده بودند و یا از شدت خستگی، میان راه انداخته بودند.
به هر حال، مجبور بودیم تحمل کنیم. من و سید مصطفی که کنار هم بودیم، خود را به هم نزدیک تر کردیم و سرمان را روی پای یکدیگر گذاشتیم و چمباتمبه زدیم. هیچ کدام تمایلی به صحبت کردن نداشتیم؛‌نمی‌دانم چرا؟ ولی نورین که با تجربه‌تر بود و در کنارم نشسته بود به ما دو تا که کمک آر.پی.جی او بودیم، سفارش می‌کرد: "بچه‌ها از حالا به بعد، خیلی جدی است. مواظب باشید مرا تنها نگذارید. اول از گلوله‌های کوله شما استفاده می‌کنم، بعد خودم. هر جا می روم، دنبالم بیایید و ... "
سفارش‌هایش که تمام شد، باز هم برای این که سکوت را بشکند، به من گفت: "مرتضی دیدی آن چند شهید چطور مظلومانه افتاده بودند! فکر می‌کنی الان مادر و پدر اینها چه حالی دارند؟! "و بعد که مرا تحت تأثیر قرار داد، بدون مقدمه گفت: "نامردی، دیگه تو تهران، سوسول و ضد انقلاب و ضد امام ببینی و جلوش واینستی. نامردی اگر تو گوش این پانکی های فاسد نزنی! " و بعد مجددا ساکت شد.
بیش از یک ساعت که گذشت، من و سید مصطفی که کمی گرم شده بودیم، از شدت خستگی، با پلک هایی بسته، نیمه خواب بودیم. گاهی اوقات هم با صدای خمپاره و تیرهای مستقیم تانک که به طور پراکنده از روی خاکریز سوت کشان عبور می‌کرد، چشممان را باز می‌کردیم. مدام صدای فرماندهان می‌آمد که: "روی خاکریز نروید، دشمن شما را می‌بیند " راست می‌گفتند. گاهی اوقات نورافکنهای روی تانکهای دشمن، سرخاکریز را روشن می‌کرد؛ معلوم بود که به دنبال سرشوریده‌ای می‌گشتند! ولی با تمام این حرف‌ها سکوت شبانه، بر این سر و صداهای پراکنده مستولی بود.
حالا شاید حدود دو سه ساعت بود که آنجا نشسته بودیم. من و سید همچنان در حالت خماری، چشمها را بسته بودیم و به ظاهر خواب، ولی فی‌الواقع در فکر بودیم...
من خود را برای اتفاقات و صحنه‌های جدید آماده کرده بودم؛ ولی گویا به ضعف خود به خوبی پی برده بودم. به همین خاطر، سعی می‌کردم بیشتر با خدا راز و نیاز کنم و از او کمک بخواهم.
در همین حال و هوا بودم که ناگهان با صدای انفجار مهیبی چشمانم را باز کردم. یک لحظه خیال کردم که دریاچه مقابلم آتش گرفته است. گویا دشمن سی چهل گلوله کاتیوشا را با هم فرستاده و دیواره‌ای آتشین در مقابل ما پدید آورده بود. در پی این انفجار، صدای پی در پی سوت و انفجار خمپاره‌ها در اطرافمان، همه ما را از جا تکان داد. از بچه‌ها یک چیزهایی در مورد آتش سنگین منطقه شنیده بودم؛ ولی هیچ وقت این طور تصور نمی کردم. احتمالا حضور ما در پشت خاکریز برای دشمن مسلم شده بود. ما هم که سنگری نداشتیم، روی زمین مچاله شده بودیم و در دل "وجعلنا من بین ایدیهم " می‌خواندیم. پیام رسید که هر چه سریعتر، سنگرهای انفرادی بکنید. خواستیم مشغول ساختن سنگر شویم که ناگهان خمپاره‌ای در فاصله چند متری ما فرود آمد. من که روی زمین نشسته بودم و سرم را روی خاکریز گذاشته بودم، متوجه اصابت ترکش بزرگی در چند سانتیمتر صورتم شدم و به دنبال آن، خاک به صورتم پاشیده شد. تازه جدی بودن مرگ برایم هویدا شد. در همین لحظه فریاد دو سه تا از بچه‌ها که کمک می‌خواستند، بلند شد: "امدادگر ... امدادگر. " سید مصطفی با حالتی نسبتا مضطرب رو به من کرد و گفت: "من هم مجروح شدم. امدادگر را صدا کنید. " من، طه را که امدادگر دسته‌مان بود، صدا زدم و او به سمت ما آمد. ترکش ریزی به ماهیچه ساق سید مصطفی برخورد کرده بود و زیاد خطرناک نبود. من و نورین برای ساختن سنگر روی خاکریز رفتیم و با دست و سمبه کلاش، مشغول کندن خاک شدیم. پس از مدتی، سنگر کوچکی آماده کردیم و من سید مصطفی را به داخل آن بردم. او هنوز مات و مبهوت بود. چند لحظه که داخل سنگر نشست، یکدفعه متعجب گفت: "پس چرا مرا تنها گذاشته‌اید داخل سنگر و خودتان بیرونید؟ " و بلند شد، بیرون آمد. یادم هست، به او گفتم: "آقا سید، اگر پایت ناراحت است برگرد عقب، راه زیادی در پیش داریم. " و او با حالت جدی و خاصی که داشت، بلند شد و دو بار بالا و پایین پرید و گفت: نه، چیزی نیست. ترکش داخل گوشتم هست. "
برای من خیلی جالب و عجیب بود!
آتش، متناوب و با نواخت کمتری ادامه داشت و تک و توک، افراد را مجروح می‌کرد. پیام رسید که حرکت می‌کنیم و از کنار خاکریز، مجددا به سمت جاده‌ای که آمده بودیم، حرکت کردیم. روی دامنه خاکریز، انباشته بود از نیروهای آماده به کار که در کنار هم نشسته بودند و خدا می‌داند از این همه خمپاره اگر یکی بین آنها فرود می‌آمد، چه می‌شد. بعد از این آتش سنگین، وحشت خط را بهتر درک می‌کردم. پیش خودم به شجاعت سید مصطفی آفرین می‌گفتم. شیطان از هر بهانه‌ای برای ترس انداختن در دل ما استفاده می‌کرد و گاهی به هر بهانه‌ای، تصمیم به عقب رفتن می‌گرفتم. به یاد سفارش چند روز قبل روحانی گردانمان، مدام ذکرهای "یا زهرا "، یا سکینه القلوب یا سبحان " و .... را تکرار می‌کردم و صدای پی در پی انفجارات، یک لحظه مرا از ذکر و دعا غافل نمی‌کرد.
در همین حال و هوا بودم که یک لحظه احساس کردم ضربه بسیار محکمی به ساق پایم زده شد و به دنبال آن، صدای انفجار و بلند شدن فریاد "یا حسین " بچه‌ها، بدن مرا سست کرد و بی‌اختیار روی زمین افتادم. احساس کردم خمپاره روی پای من فرود آمده است. تمام عضلاتم سر شده بود و بی‌اختیار "یا زهرا " و "یا حسین " می‌گفتم. در اطرافم بچه‌های دیگر را می‌دیم که روی زمین افتاده بودند و ناله می‌کردند. تکان صفت، بهبودی، حر سعدی، بزرگر، ... را دور و بر خود می‌دیدم. نمی‌دانم از کدام طرف، فواره خون به صورت و سینه من پاشیده شد. صدای معاون گروهانمان - مرتضی چیتگری، و بچه‌های پشت سرم را می‌شنیدم که فریاد می‌زدند:
خمپاره داخل ستون خورد.
- بچه‌های دسته جهاد مجروح شدند و به دنبال آن می‌گفتند: "هر کس می‌تونه راه بره، خودش بلند شه حرکت کنه وگرنه جا می‌مونه. "
حر سعدی را دیدم که مضطرب و با چشمان اشک آلود به من گفت: "دستم قطع شده، دست من حس نداره "
یادم هست صدایی در گوشم زمزمه می‌کرد که: "ابوالفضل دستش قطع شده، ابوالفضل دستش جدا شد. " حالا نمی‌دانم خودم اینها را تکرار می‌کردم یا خود او و یا در ذهنم این طور بود. خلاصه با دستان پر از گل و کثیفم، چفیه دور گردنم را باز کردم و روی زخم بزرگی که روی دست حر ایجاد شده بود، بستم. یک ترکش. روی پوتینم خورده و داخل استخوان مچ پایم شده بود. خون داخل پوتینم جمع می‌شد و زخم را خودم نمی‌دیدم. احساس کردم می‌توانم حرکت کنم. از جا بلند شدم. بقیه مجروح‌ها هم با کمک بچه‌ها بلند شدند. فقط محمد بهبودی روی زمین افتاده بود. چشمانش نیمه باز بود و حرکتی نمی‌کرد به نظر می‌رسید نفسهای آخر را می‌کشد. دولا شدم و فریاد زدم: "محمد، محمد، بهبودی بلند شو، جواب بده! " و فقط صدای کم جانی شنیدم که در جوابم می‌گفت: "یا حسین، یا حسین... "
دلم برایش آتش گرفته بود؛ ‌ولی کاری از دستم بر نمی‌آمد. فرماندهان فریاد می‌زدند: "مجروحان را رها کنید؛ ‌از عملیات جا می‌مانید. حرکت کنید. " ما هم بالاجبار لنگان لنگان و با کمک دیگران حرکت کردیم.
به جاده که رسیدیم، سید جلال مدنی، جواد رضایی، سید مصطفی و علی نیازی مسئول دسته‌مان - را دیدم که نگران و غمگین، ما را نگاه می‌کردند. بیشتر از همه، علی نیازی گرفته به نظر می‌رسد. حق داشت؛‌ اول کاری، دسته‌اش لت و پار شده بود. به کمک علی نیازی و جهانگیری، به گوشه‌ای در کنار سنگری رفتم و با بقیه مجروحان که هر کدام در گوشه‌ای افتاده بودند، منتظر وسیله‌ای ماندیم تا به عقب برگردیم. آنجا برای ایستادن جای بسیار خطرناکی بود، سه راهی‌ای بود که توسط دشمن به شدت کوبیده می‌شد و بعدها "سه راهی شهادت " نام گرفت. همین طور که جهانگیری کمکم می کرد، از او خواستم تا ببیند ترکش دقیقا به کجایم برخورد کرده است. او در جوابم گفت: "من درست نمی‌توانم ببینم. زخمی شده‌ام. " با تعجب گفتم: "مگر تو هم زخمی شده‌ای؟ " و بعد که زیر نور منورها به صورتش نگاه کردم، از خجالت و تعجب نمی‌دانستم چه کار کنم!؟
تمام صورتش پر از خون بود. روی چشمانش را خون پوشانده بود و با این وضع، صدایش در نمی‌آمد و به من کمک می‌کرد. ابتدا فکر کردم ترکش به چشمش برخورد کرده است؛ خیلی نگران شدم. با گوشه‌ای از پارچه سه‌گوش داخل کیسه امدادم، خون را از روی صورتش پاک کردم و این‌طور تشخیص دادم که ترکش در ابرو و پیشانیش فرو رفته. خلاصه پارچه را به سرش بستم و با جیپی که به عقب می‌رفت و فقط به اندازه یک نفر جا داشت، او را به عقب فرستادم. چند لحظه بعد، تویوتایی که پشت آن پر از مجروح بود، مرا نیز سوار کرد و با سرعت به سمت عقبه حرکت کرد. مجروحان روی سر و کول یکدیگر نشسته بودند و از شدت درد و ناراحتی، ناله می‌کردند. ماشین توی هر چاله خمپاره‌ای که می‌افتاد، بچه‌ها روی همدیگر پرت می‌شدند و از فشار درد، فریاد "یا حسین " و "یا زهرا "‌یشان بلند می‌شد. پس از مقداری راه، تویوتا ایستاد و گفتند بچه‌ها پیاده شوند تا ماشین دیگری بیاید و آنها را ببرد. مأموریت اصلی تویوتا، رساندن مهمات بود و درست نبود مشغول ما بشود مجروحان آنجا پیاده شدند و منتظر وسیله بعدی شدند. یکی - دو تا آمبولانس آمد و مجروحانی را که حالشان بدتر بود، سوار کرد. من که وضع را این طور دیدم، خودم پیاده و لنگان لنگان شروع به حرکت کردم و به کمک افرادی که به عقب می‌رفتند، یکی دو کیلومتر و شاید بیشتر را پیاده آمدم. آن چند دقیقه پیاده‌روی برای من خیلی جالب بود؛ نمی‌دانم چرا؟ با وجود تمام خستگی و دردی که داشتم، در خودم احساس سبکی می‌کردم. احساس می‌کردم تا حدی وظیفه خودم را انجام داده‌ام؛ انگار که تمام گناهان از وجودم پاک شده بود. دوست داشتم جراحتم زیاد باشد و بی‌اختیار منتظر بودم در عقبه، پایم را قطع کنند! و این برایم احساسی دلنشین بود. بالاخره آمبولانسی رسید و مرا تا سنگر بهداری رساند و از آنجا پس از درآوردن پوتین و پانسمان سطحی، مرا تا کنار اسکله‌ای که مجروحان را با قایق به عقب می‌بردند، برد. روی اسکله پر بود از مجروح و قایقها بیشتر از ظرفیتشان سوار می‌کردند. در آنجا مرد مسنی را دیدم که به دشت مجروح شده بود و قبل از اینکه سوار قایقش کنند، شهید شد. من که با دیدن آن صحنه‌ها خیلی منقلب شده بودم، چاره‌ای نداشتم جز اینکه فقط نظاره‌گر باشم و صبر کنم!
آنجا علی ملکی - یکی از بچه‌های کم سن و سال دسته‌مان - را هم دیدم که از ناحیه پا مجروح شده بود. بالاخره پس از اینکه کمی خلوت شد، من نیز توسط قایقی، به آن طرف دریاچه مصنوعی منتقل شدم. توی قایق متوجه شدم که آفتاب نزدیک است طلوع کند و در همان حالت، نماز صبحم را به جا آوردم. بعد از پیاده شدن از قایق، به بهداری مجهزتری انتقال یافتم تقریباً در آنجا آتش خمپاره تمام شده بود و خیلی کم احتمال داشت که صدایی به گوش برسد. این بهداری سنگر بزرگی بود که دارای ده - دوازده تخت جهت‌ بستری موقت مجروحان بود و تقریباً برای پانسمان هر نوع مجروحی آمادگی داشت. در آنجا در حالی که پای مرا پانسمان مجدد کردند، پرونده موقتی نیز برایم تشکیل دادند و با نوشتن مشخصات خودم و نوع مجروحیتم در آن، مراحل بعدی کار را مرا مشخص کردند. بعد از چند دقیقه، از آنجا توسط اتوبوسهای مخصوص حمل مجروحان، به اهواز منتقل شدم. وقتی مجروحان داخل اتوبوس را دیدم، جراحت و درد خودم را فراموش کردم. یکی از بچه‌های موج گرفته را دیدم که تمام وقت به گوشه‌ای خیره شده بود و گریه می‌کرد. پسر کم سن و سالی بود. نمی‌دانم چه بر سرش آمده بود؛ هر چه حرف زدم، جوابم را نداد و حتی نگاهم نیز نکرد. خیلی متأثر شده بودم. البته این اولین بیمار موجی‌ای نبود که می‌دیدم. روی اسکله‌ای که منتظر قایق بودیم نیز با چند نفر از بچه‌های موجی برخورد کرده بودم. بعضی می‌خندیدند، بعضی گریه می‌کردند و بعضی حرف می‌زدند و نوحه می‌خواندند. شاید اینان بیشتر از همه مجروحان مرا تحت تأثیر قرار داده بودند. من که از خط می‌آمدم، حس می‌کردم اینان چه کشیده‌اند. و می‌دانستم اگر معالجه نشوند، در شهر چه می‌کشند! از شدت خستگی تقریباً تمام بچه‌ها روی کف اتوبوس خوابشان برد؛ گویی اصلاً درد و جراحت خود را فراموش کرده بودیم!
در اهواز، به یک سالن ورزشی که در آن برای بستری مجروحان تخت چیده بودند، منتقل شدیم. به خاطر زیاد بودن مجروح، رسیدگی به آنان بسیار مشکل بود؛ به طوری که برای رفتن به دستشویی، هیچ کمکی نداشتیم و یا ممکن بود مجروحی از شدت درد ساعتها ناله می‌کرد تا شاید قرص مسکنی به او می‌رسید. وضع عجیبی بود؛ ولی با تمام این حرفها، ما که از محیط وحشت و آتش بدان‌جا آمده بودیم، شاید برایمان از آرامترین مأمنها و مرفه‌ترین محفلها، آرامتر و پررفاهتر بود. پس از چند ساعت، از آنجا به راه‌آهن منتقل شده، با قطار به سمت تهران آمدیم. قطار بعد از نماز صبح، در قم ایستاد و ما توسط آمبولانس به بیمارستان انتقال یافتیم. در بیمارستان، از پایم عسکبرداری شد و توسط دکتر متخصص معاینه شدم.
تک‌تک صحنه‌های داخل قطار و بیمارستان، خاطرات زیبایی را در ذهنم جا داده که فکر نمی‌کنم گفتن آنها برایت جالب باشد.
حدود ساعت 9 صبح بود که با تلاش و اصرار خودم، همراه مینی‌بوس بنیاد شهید که مجروحان مرخص شده را به خانواده‌هایشان می‌رساند، به تهران منتقل شدم.
در لحظه ورودم به تهران، برخوردم با وضع عادی شهر، حال مرا به شدت دگرگون کرد؛ گویا اصلاً در این مملکت هیچ خبری نیست. اصلاً برایم انطباق غوغای جبهه و آن وضع آرام - در یک کشور - ممکن نبود و این وضعیت وقتی بیشتر روی من اثر گذاشت که راننده مینی‌بوس به علت کمبود گازوئیل نتوانست مرا به در منزل برساند و در میدان آزادی، تاکسی دربستی کرایه کرد تا توسط آن من به منزل بیایم. قرار شد من روی صندلی عقب تاکسی بنشینم تا راحت‌تر باشم. راننده تاکسی، توقع برخورد با مجروحی با آن شکل و شمایل را نداشت. از حالات صورتش این را دریافتم. وضعیت من برای خودم عادی بود؛ ولی گویا شهریها را متحیر کرده بود. سر و وضع لباس من مانند دیگر مجروحانی نبود که پس از معالجه و بستری شدن، از بیمارستان مرخص می‌شوند. من در حقیقت، بی‌اجازه از بیمارستان خارج شده بودم؛ اگرچه به علت مجروحان زیاد، کسی نیز مانع من نشده بود. هنوز لباسهای منطقه را به تن داشتم و سرم پر از خاک و گل بود. روی لباس نظامیم (لباس بسیجی) لکه‌های خون به مقدار زیاد دیده می‌شد. شلوارم تا بالا پاره شده بود و از خون خشک شده، به رنگ سیاه درآمده بود. پایم که تا زانو لخت بود، باندپیچی شده بود و هنوز معلوم بود خونریزی تدریجاً ادامه دارد؛ چرا که لکه‌ای از آن، قرمز و تر بود. خلاصه وضعیت جالبی بود. یک لحظه احساس کردم تا سوار تاکسی شدم، همه به من خیره شده‌اند؛ ولی من حالم - شاید - به غیر از آنی بود که دیگران تصور می‌کردند. خیلی دگرگون بودم. اصلاً به هیچ کس توجه نکردم و با کمک دیگران سوار ماشین شدم.
این‌طور که از ظواهر راننده می‌دیدم، زیاد موافق انقلاب و جنگ نبود. حتی در ابتدا احساس کردم تمایلی به تحویل گرفتن من نیز ندارد. پس از چند دقیقه، خیلی خشک شروع به صحبت با من کرد. با این سؤال شروع کرد: "از جبهه چه خبر؟ پیشروی داریم یا...!؟ " گویا می‌خواست بگوید: "یا همه‌اش شعار و دروغ است؟ " ولی یک لحظه سر و وضع من که از آینه شاهد آن بود، او را از این صحبت منع کرد. فکر می‌کنم شرم کرد و یا شاید...
خلاصه ساکت شد. ولی من علی‌رغم میلم، خیلی خوش‌بینانه با سؤالات او برخورد می‌کردم و همه را با خوشرویی جواب می‌دادم. احساس می‌کردم در شهر هیچ‌کس حرفهای مرا نمی‌فهمد. لذا حوادث آنجا را شرح نمی‌دادم؛ بلکه فقط خیلی ساده جواب می‌دادم: "الحمدالله خوب است.... به امید خدا... ان‌شاءالله، بله، ما پیروزیم، ولی نه خیلی آسان! "
پس از دو سه تا سؤال و جواب، مجدداً سکوت فضای ماشین را فرا گرفت و من مات و خمار، از پشت شیشه، خیابان را نگاه می‌کردم؛ ولی تمام حواس و فکرم در جایی به جز تهران سیر می‌کرد. در همین وضع بودیم که در میدان ونک متوجه شدم مسافر زنی جلو تاکسی سوار شد. از آن زنان بدحجاب بود که اصلاً چشم‌ دیدنشان را نداشتم. احساس می‌کردم اینان همگی به خون بچه‌ها خیانت می‌کند؛ انگار به همه ما دهن‌کجی می‌کردند. او که متوجه من شد - گویا یک لحظه شوکه شده بود - از راننده وضع مرا پرسید و از روی ترحم، پاکت لیمویی که در دست داشت، به عنوان تعارف، به سمت من گرفت. من خیلی خشک جواب دادم: "میل ندارم، متشکرم! " وضعیت من، رفتار و حرکات او را تحت تأثیر قرار داده بود. هرچند لحظه یک بار برمی‌گشت و سرو وضع مرا با حالت خاصی نگاه می‌کرد. احساس کردم وجود من آنان را بیشتر به خود آورده است. به نظر می‌رسید تازه متوجه شده‌اند که این مملکت در جنگ است و آنان بیگانه از آن! وقتی این تصور برایم بیشتر قطعی شد که تاکسی به منزل رسید و راننده رادیدم که با رویی‌خوش و در عین حال با احساس خجالت و حقارت، از ماشین پیاده شد و مرا تا در منزل کمک کرد و در آخر نیز هرچه اصرار کردم، نتوانستم تمام کرایه‌ای که قرار بود، به او بدهم، در صورتی که در ابتدا کمتر از آن مقدار را قبول نداشت! گویا خود را تبرئه می‌کرد.
برخورد آن روز من با خانواده، دنیایی خاطرات از یاد نرفتنی را در ذهن من جا داد. قصد ندارم بیش از این جزئیات را شرح دهم. از تهران، دیگر، برایت هیچ نمی‌گویم؛ که آن چند روز تماماً‌ نگرانی بود و دلتنگی.
وقتی دوستانم بعد از انجام چند مرحله عملیات، به تهران بازگشتند و خبر شهادت عده‌ زیادی از بچه‌ها را به من رساندند، تازه فهمیدم که چقدر از قافله عقب مانده‌ام. عجیب احساس تنهایی و دلتنگی می‌کردم؛ ولی چاره‌ای نداشتم جز اینکه صبر کنم. دلم پر از درد بود و هیچ‌کس نمی‌دانست. گاه در تنهایی‌ها مدتها می‌گریستم تا قدری احساس سبکی کنم. این حال و هوا فقط مختص من نبود؛ بلکه خیلی از بچه‌ها این‌طور بودند. با شنیدن جمله‌هایی همچون: کجایید ای شهیدان خدایی، یاران چه غریبانه رفتند از این خانه، ای از سفر برگشتگان کو شهیدان ما... احساس عجیبی به من دست می‌داد. دوست داشتم فریاد بزنم و به همه بگویم که بر من چه می‌گذرد؛ اما نمی‌توانستم. سکوت می‌کردم؛ در حالی که درونی آشفته داشتم.
یاد هر یک از دوستانم که حالا از من جدا بودند، از آن روز به بعد، سازنده الگوهایی اخلاقی برایم بود؛ دوستانی که ماهها شب و روز را در جوارشان سپری کردم و هیچ‌گاه نتوانستم از همراهی با آنها آن‌گونه که شایسته بود، بهره‌مند شوم؛ بچه‌هایی چون:
سیدمصطفی معافی مدنی، نمونه اخلاص،‌ دارای اراده‌‌ای قوی و در عین حال بدنی ورزیده. گویا خدا او را طلبیده بود و او نیز خود می‌دانست. همان‌طور که برایت گفتم، در میان عملیات، ترکشی به پایش اصابت کرد؛ ولی علی‌رغم اصرار ما، به عقب برنگشت. این طور که بچه‌ها تعریف کردند، صبح عملیات، به هنگام عقب‌نشینی موضعی، از ناحیه پهلو و پا زخمی شد و جا ماند. نمی‌دانم اگر من آن روز آنجا این صحنه را می‌دیدم و قادر نبودم کمکی کنم، چه حالی پیدا می‌کردم. شاید خواست خدا بود که قبل از این حوادث، به عقب بازگردم. او را جز مفقودان اعلام کردند.
شهید محمدعلی بهرامی‌زاده، نمونه پاکی، سادگی، اخلاص و خوش‌قلبی. پسر عجیبی بود. شاید بیش از همه، شهادت او مرا سوزاند. همیشه از اینکه نتوانسته بود در عملیات والفجر 9 - فتح فاو - شرکت کند، حسرت می‌خورد. می‌گفت آن‌روزها مادرم مریض بود و من که پسر کوچک خانه بودم و تنها کمک مادرم، مجبور شدم در خانه بمانم. وقتی صحبت از شهدا می‌شد، تغییر حالت می‌داد و با حالتی خاص از آنها نام می‌برد. به یاد ندارم او از موضوعی عصبانی یا ناراحت شده باشد؛ عصبانیتش هم با خنده همراه بود. خلاصه در یک کلام بگویم محمد از کسانی بود که اگر شهید نمی‌شد، عجیب بود. جنازه او نیز جا ماند.
شهید حسن جهانپور و رضا جهانپور. در وصف این دو، دو سه جمله‌ای برایت گفته‌ام. شهادت این دو برادر نیز جانسوز است. می‌گفتند رضا جهانپور در اثر اصابت تیر و ترکش به شهادت رسید و حسن که برادر بزرگتر بود، جنازه برادر را به دوش کشید و در عقب‌نشینی، در اثر اصابت خمپاره، خود او نیز در کنار جنازه برادر در خون غلتید. بچه‌هایی که شاهد صحنه بودند، می‌گفتند: "نمی‌دانی چه صحنه‌ای بود؛ جگر را آتش می‌زد! " این دو نمونه اخلاق نیز پیکر خود را در بیابانها به جا گذاشتند و به سوی معبود شتافتند.
شهید سیداحمد حسینی، معاون دسته‌مان بود. حدود یک ماه بعد از عملیات کربلای 5، در عملیات تکمیلی آن به شهادت رسید. از بچه‌های خوش اخلاق، کاری، با تجربه و مخلص دسته به حساب می‌آمد. من که علاقه خاصی نسبت به او داشتم.
مفقود، ابراهیمی. با تعاریفی که از بچه‌ها شنیدم، همیشه از او به عنوان شیر دسته یاد می‌کنم. پسر شجاع و فداکاری بود. البته ظاهرش اصلاً گویای آن نبود. بچه‌ها می‌گفتند در عقب‌نشینی، یکه و تنها در مقابل عراقیها ایستاد تا بچه‌ها به عقب برگردند. یکی می‌گفت او را زخمی دیده که با تیربار، ستون عراقیها را زمینگیر کرده است. فکر می‌کنم اگر تو هم آنجا بودی، در مقابل این تعاریف، بی‌تفاوت نبودی؛ جایی که تانکها به دنبال بچه‌ها می‌کردند و در پناه آن، نیروهای پیاده دشمن، به مجروحان ما تیر خلاص می‌زدند و در این حال می‌بایست حدود 10 کیلومتر رابا آن تجهیزات و احیاناً همراه داشتن برانکارد حامل مجروح بدویم. البته من هم در آن غوغا نبودم؛ ولی احساس می‌کنم دیگر بتوانم آن موقعیت‌ را درک کنم. سیداحمد حسینی بعد از کربلای 5 می‌گفت: "مجروحی را دیدم که هدف توپ مستقیم تانک قرار گرفت و دو پای او به دهها متر آن طرفتر پرتاب شد و پیکرش در میان گردوغبار انفجار ناپدید شد. نمی‌دانم با دیدن این صحنه‌ها چطور می‌توان...!؟ "
حاج آقا شیرافکن، مرد مسنی در دسته هجرت بود. با آن سن و سالش، به خیلی از جوانها درس شادابی می‌داد. بچه‌ها می‌گفتند به هنگام شهادت، اذان می‌گفت. چند روز قبل از عملیات، برای رفع مشکلاتش، دو سه روز به تهران رفت. وقتی برگشت، با حسرت می‌گفت این یک دو روز آن‌قدر گرفتار بودم که موفق نشدم دختر بچه‌ام را که مدرسه می‌رود، حتی یک‌بار ببینم! بعد از شهادتش نمی‌دانستیم چطور به خانواده‌‌اش خبر دهیم.!؟
حسین رمضانی، یک ماه به خاطر قطع نخاع، در خانه بستری بود؛ ولی بالاخره طاقت نیاورد و به سوی دوست شتافت. بچه‌ها می‌گفتند با این زجری که این یک ماه، او در خانه متحمل شد، اگر خرده گناهی هم داشته، حتماً آمرزیده شده است.
شهید پلارک، مسئول دسته هجرت در کربلای پنج و معاون گروهان در تکمیلی، پسر شجاع و مخلصی بود. بچه‌ها می‌گفتند تیر به سرش اصبات کرد و در همان حالت که نفس های آخر را می‌کشید محسن امیدی - یکی از بچه‌های گروهان - سر او را بغل گرفته بود و با التماس می گفت: "پلارک جان، سلام ما را به آقا برسان. بگو ما هم می‌آییم. " و ساعتی بعد، خود او هم به دنبال دوست خود، به سوی حق پرواز کرد.
جواد رضایی، نمونه تقوی، اخلاص، اخلاق و ایمان بود. با وجودی که سه سال از من کوچکتر بود، همیشه او را به عنوان معلم خود قبول داشتم. برادرش مفقود شده بود و پدرش همراه او در جبهه به سر می‌برد. همیشه ساکت بود و فکر می‌کرد. پسری صبور و دارای روحیه‌ای قوی و شاد بود. جداً برازنده شهادت بود. در عملیات کربلای 8 که حدود دو ماه بعد از کربلای 5 انجام شد، به شهادت رسید.
حبیب محمدی، مسئول دسته شهادت بود. از مداحان مخلص اهل بیت بود. من که وقتی او می‌خواند، حال عجیبی می‌گرفتم. احساس می‌کردم از ته دل می‌خواند. او نیز در عملیات کربلای 8 به شهادت رسید.
و شهدا و مفقودان دیگری چون قیومی، ارجمندی، قرنفلی، چیتگری - معاون گروهانمان - شهر قسمتی - از بچه‌های مخابرات.
وفایی، محمدرضا حقیقی، مونسان، توکل، ابولو، عابدینی، حسینیان، سجادی، نوروزی، ملکان، داراب، آجلو، شادالویی، هربخت اسماعیل اسدی، جعفرتوز و... که در وصف هر کدام، صفحاتی را می‌توان نگاشت، از بچه‌هایی بودند که در عملیات کربلای 5، تکمیلی و کربلای 8، اتصال با دوست را به انفصال از همراهان ترجیح دادند و ما را در غم فراق خود و حستری همیشگی،‌ دلتنگ، رها کردند. خدایشان خونبهایشان باد.

*پی نوشت:
*(1): اسم اصلی سعدی ، داریوش بود.خودش اسمش را به ابوالفضل تغییر داده بود و چون همیشه از کار های گذشته اش اظهار ندامت می کرد ، محسن کریمی و بعضی از بچه ها او را "حر " صدا می کردند ولی من هنوز به او ابوالفضل می گفتم.