درجه تشکیل می داد، از جابجا شدن سایه کمرنگ بر دیوار فهمیدم که دو عاشق بی خبر از وجود همدیگر  ، به نجوا با خدایشان پرداخته اند. هر چند خودم را حقیرتر از آن می دیدم که فاصله کمتری از آنان داشته باشم  در محلی مناسب که هر دو را شاهد باشم ، بستن بند کفش را بهانه ی این تجسس و کنجکاوی ساختم . از آن معاشقه ها و مکالمه ها چیزی نمی فهمیدم جز آهنگی جانسوز و سوزناک ، به سوزش سردی بادی که بر صورتم می وزید. ساعات طاعتشان چگونه گذشت  نمی دانم! هنگام رفتن  جالب ترین منظره را دیدم . با شروع اولین تکبیر اذان مناجاتشان را خاتمه داند و همزمان و بی خبر از همدیگر ، از دو سوی دیوار به سمت آسایشگاه حرکت کردند. طبق آنچه پیش بینی می شد ،سر نبش دیوارهای آسایشگاه به هم رسیدند هر دو یکه خوردند شاید هر یکی از خود می پرسید پس عاشقی دیگر از معاشقه ام خبر داشته هر دو شرمسار سر به زیر انداختند گویا همدیگر را می شناختند شرط برادری نبود با سکوت از هم بگذرند سرها پایین دست هایشان به هم پیوند خورد که سلام علیکم و فقط همین جملهچیز دیگری نداشتند بگویند اندکی به سکوت گذشت اما چه سخت و سنگین و بعد بی انکه همدیگر را بنگرند از هم خداحافظی کردند و رفتند وقتی فردا شب به همانجا رفتم و در گوشه ای مخفی شدم تا از صحنه ای آماده گزارش تهیه کنم هیچکدام به محل نیامده بودند آخر قرارگاهشان با خالق لو رفته بود و بد شانسی من بود که می بایست برای پیدا کردن مجددشان تمام پادگان را زیر پا می گذاشتم .

منبع : روزنامه جمهوری اسلامی سه شنبه21 آبان 70