سرانجام نیروهای گردان از گرد راه رسیدند و به خیمه هایی که ما بنا کرده بودیم رونق و صفا بخشیدند روزهای خوب شیخ صله هیچگاه از یادمان رفتنی نیست. حمید پایمرد ، پشت چادر گروهان، قبری کوچک کنده بودو شب ها در آن برای خود حال و هوایی داشت. او که در هر حالی دست از شوخی بر نمی داشت، نیمه های شب صدایش را در خال مناجات بلند می کرد و به قول معروف « ولوم» صدایش را می برد بالا تا با این کار، هم سر به سر بچه ها گذاشته باشد و هم آنها را برای نماز شب بیدار کند درست مثل برنامه ای که ابوالفضل شجاعی و رنجه با هم داشتند. آن رو هنگام سحر و نافله شب که فرا می رسید، به بازی کردن یک نمایش ساختگی دست می زند که حاصل آن چیزی جز بیدار کردن بقیه بچه ها برای نماز شب نبود.
طبق قرار قبلی، رنجه برای اقامه نماز شب از خواب بر می خواست و برای گرفتن وضو از چادر خارج می شد. در حین خارج شدن، شجاعی پشت پایی به او می زند و رنجه خود را به زمین می انداخت. ابوالفضل هم از خواب بلند می شد و می گفت: « جلو پات رو نگاه کن! ما رو از خواب بیدار کردی. توی کمرت بخوره اون نماز شبت که می خونی!»
این طوری بود که از جر و بحث و داد و بیداد ساختگی این دو تا نه تنها بچه های گروهان که کل بچه های گردان از خواب می پریدند و سحر را در می یافتند.
ولی ما که اهل نماز شب نبودیم، بعد از چند شب که حمید این بلا را سرمان آورد و خوابمان را به هم زد، به یک یورش قبرش را خراب کرده، او را به جای دیگر کوچ دادیم. او هم رفت و پشت چادر یکی از دسته ها بساطش را پهن کردو ما را از شر داد و هوار شبانه اش راحت ساخت.
منبع : محسن مطلق، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی