بارها متوجه میشدم که همسرم ابوالحسن حسنی نیمه شب از خانه خارج میشد و بعد از نماز صبح  به منزل باز می گردد. ابندا خودم را به خواب می زدم و فکر می کردم برای  ماموریت های سپاه از خانه بیرون می رود یک شب طاقتم تمام شد و خیلی آرام و مودبانه گفتم: « دلم میخواهد بدانم شب ها  کجا می روی.»
وقتی متوجه شد که من می دانم که شب ها از خانه خارج می شود با خونسردی تمام گفت: « امشب با هم می رویم.» نیمه شب پتویی برداشته ، به اتفاق از خانه خارج شدیم . یکراست به گلستان شهدا رفت. کنار قبر شهید اسد الله باغبان  پتو را پهن کرد و مشغول خواندن نماز شد. در نماز او را نظاره گر بودم . مثل این بود که با تکبیر الحرام از آسمان نیز بالاتر می رفت و با سلام  نماز دوباره به زمین باز می گشت.