معمولا صحبت هایی را از شهدا می شنویم که در میدان نبرد و در جبهه و جنگ است . ولس این بار  قصد داریم از خاطرات تیمسار خلبان شهید عباس بابایی صحبت کنیم این بار در پایگاه آموزش خلبان ها در آمریکا . کسی که در برهه ای زمان می توانست فرماندهی نیروی هوایی کشورمان را عهده دار باشد و زمان شهادت نیز عازم سفر حج بود.



این همه  در حالی است که اکثر شهدای هوانیروز قهرمان ما از بهترین خلبان های جهان بودند و در حالی به ایران بازگشتند که در نیروی هوایی هر کشوری می توانستند بهترین موقعیت و شرایط زندگی را تجربه کنند.
مرد نظامی خودش را معرفی کرد : کلنل باکستر ، فرمانده پایگاه ریس.
با همه دست داد . نیم ساعت بعد هم کار گروهبان تمام شد. دانشجویان آزاد بودند که مشغول ورزش مورد علاقه شان بشوند.
قاسم نگاهی به عباس کرد  و چند بار توپ والیبال را به زمین زد. بعد سرتکان داد و زیر لب گفت: درسی به این آقا مایکل بدهم که برود برای مجسمه آزادی تعریف کند.
همه می دانستند که امریکایی ها  می خواهند ضربه شستی نشان بدهند. بازی آنها را بارها دیده بودند. حتی اتحادشان در زمین بازی هم الکی بود. معمولا هر کس سعی می کرد فقط خودش را نشان دهد.
کجایی پسر  مگر بازی نمی کنی ؟
عباس زیر تور ایستاد. هیکل ورزیده اش نشان می داد آماده است تا با آبشارهای جانانه زمین حریف را گلباران کند. قرار شد داور آمریکایی باشد. قاسم قبول نمی کرد ولی وقتی آرامش و لبخند عباس را دید ، گفت اگر چهارتا موشک انداز هم ان طرف زمین بگذارند ، باز هم ما می بریم.
داور سوت زد و بازی شروع شد. آمریکایی ها تا زمانی که اولی آبشار محکم عباس توی زمینشان نخوابیده بود ، به خودشان نیامدند. قاسم سوت بلبلی زد و بچه ها دست هایشان را به هم کوبیدند. بازی داشت گرم می شد.
جورج و مایکل ایستاده بودند تا به موقع ضربه های اکبر وعباس را دفع کنند. بیهوده بود با یک پاس، عباس از زمین کنده میشد و توپ را در یک وجبی خط خارج زمین فرود می آورد. صدای تشویق و دست زدن چند نفر  که کنار زمین ایستاده بودند ، به گوش رسید. قاسم که فکر می کرد تماشاچی ندارد ، با تعجب به اکبر اشاره کرد و هاشیه زمین را نشان داد.
حسی تازه امیدوارشان کرد. کم کم کنار زمین پر شد.
همه ورزش مورد علاقه شان را رها کرده بودند تا این بازی پر شور را ببینند. اکبر گفت: بازی حیثیتی شد.
سرویس را ایرانی ها زدند. چند لحظه بعد، ضربه عباس فریاد شوق را به آسمان برد.
از این جا به بعد بود که امریکایی ها خیلی دمق شدند. بازیکنان آمریکایی، بی توجه به قانون و قواعد بازی توپ را به تور می زدند و در میان تعجب همه داور ضربه آنها را قبول می کرد. حالا به خطاهایی که می کردند، درصد جبران امتیازات از دست رفته بود. اکبر به داور گفت: این بازی درست نیست...
داور گفت : برگردد.
قاسم از زمین خارج شد و گفت: من دیگر بازی نمی کنم این نامردی است.
عباس به همه نگاه کرد. چهره اش آرام بود. بقیه هم دست از بازی کشیدند. اکبر احساس کرد. حتما اتفاقی می افتد. یکی از بازیکنان آمریکایی، آنها را مسخره کرد و گفت:  ترسیدید؟
عباس چند قدم جلو رفت. قاسم خودش را کنار کشید. آرزو می کرد کاش شلوغ شود تا از شرمندگی جورج در بیاید! بدجوری کینه ی او را بدل داشت. مایکل دست به کمر، روبروی عباس بود.
ببین دوست من ، بازی شما روی قاعده نیست. غلط بازی می کنید. این جور بازی کردن بدرد نمی خورد. فقط خودمان را خسته می کنیم.
جورج سینه اش را جلو داد. قاسم مشتش را گره کرد. انبار باروت بود. مایکل با لبخند تمسخر آمیز جواب داد : شما بیابانگرد ها می خواهید به ما والیبال یاد بدهید؟
قاسم می خواست هجوم ببرد. قید خلبان شدن را زده بود. عباس دست او را گرفت و گفت : عجله نکن.
تماشاگران امریکایی هو می کردند و می خندیدند. عباس دستش را بالا برد و خواست تماشاگران ساکت شوند.
اگر فکر می کنید خوب بازی می کنید حرفی نیست. حاظرم به تنهایی در این طرف زمین باشم و شما هم هرچند نفر دوست دارید در ان طرف زمین بایستید.
جورج جلو آمد و گفت : اگر فکر می کنی خیلی بلدی ، ماحاظریم.
نفس ها در سینه حبس شد. هیچکس نمی توانست عاقبت این رقابت را حدس بزند. داور کناز زمین ایستاد. سرویس را آمریکایی ها زدند. کسی باور نمی کرد عباس بتواند با یک جست خودش را به توپ برساند. ضربه اش برای آنها گیج کننده بود. قاسم سوت بلبلی زد و اکبر قلبش از شادی پر شد.
آمریکایی ها خشمگین بودند. ضرباتشان بی حساب از زمین خارج میشد. تا اینجا پنج بر صفر باخته بودند. عباس مثل پرنده به این طرف و آن طرف می پرید. وقتی همه را از نفس انداخت چمش به کلنل باکستر افتاد. کنار تماشاچی ها ایستاده بود.
آمریکایی ها باختند. چند روز بعد، در میان بهت همگان باکستر، عباس را پسرم خطاب کرد و گفت: کاپیتان والیبال پایگاه ریس را معرفی می کنم.
خون خون آمریکایی ها را می خورد . قاسم سوت بلبلی می زد.