شهید ابوالفضل سعید جانی

 

شهید ابوالفضل در روز 15 مرداد 1349 در شهر گرگان در خانواده مذهبی و مستضعفی متولدشد و نام مبارک حضرت ابو الفضل العباس را بر او نهادند. در سن 7 سالگی به مدرسه رفته است 3 سال در دبستان کوروش کبیر در شهر گرگان تدریس نمود و بعد از آن به اتفاق خانواده عازم شهر مقدس مشهد شدند کلاس 4و5 را به مدرسه طبرسی مشهد تدریس نمودند و با نمرات خوبی قبول شدند. کلاس اول و دوم راهنمایی را در مدرسه سلمان فارسی تدریس نمود.

شهید ابوالفضل هیچوقت از کار زیاد خسته نمی شد روحیه شاد و دلنشینی داشت. واقعا مهربان و از خود گذشته بود. در کوچکی در سینه زنی و زنجیر زنی روزها و شب های محرم شرکت می کرد واقعاً مخلص و خدمتگزار بود.

شهید ابوالفضل با سن کمی که داشتند عضو بسیج منطقه 1 مالک اشتر بودند.در تاریخ 30/10/61 به عضو این ناحیه در آمدند سردی و گرمی نمی شناخت شبها برای حفظ شهر و ناموس به گشت زنی با برادران می پرداختند. شهید یک شب با عجله به خانه آمدند و درخواست عکس کردند از او پرسیدند عکس برای چه می خواهید گفتند می خواهیم با رفقا از طریق مدرسه برای آموزش و آماده شدن برای جبهه اسم بنویسیم .

مادر و پدر هیچ مخالفتی نکردند. بعد از چند روزی در تاریخ 1/65 عازم به شهر بجنورد شدند. در پادگان آموزش شهید بهشتی آموزش می دیدند بعد از آموزش برای مرخصی چند روزی به خانه آمدند بعد از مرخصی عازم جبهه شدند در 2/65 در ماه مبارک رمضان همان طور که خودش دلش می خواست روز اعزام پرچم دار ابوالفضل العباس بود.

شهید ابوالفضل خیلی کم به مرخصی می آمد مرخصی آمدنش همیشه با زخمی شدنش بود هنوز خوب نشده بود برمی گشتند. یک بار که زخمی شده بود هنوز بخیه دستش را نکشیده بودند دوباره به جبهه برگشت که در شهر اهواز بخیه دستش را کشیدند. عاشق جبهه بود هر چه بگوییم از بزرگواریش کم گقته ایم . واقعاً رؤف و مهربان بود خدمتگزار تیپ 21 امام رضا گردان نوح بودند.

شبهای جمعه که در مشهد بودند می رفتند پابوس حضرت رضا (ع) و شب را همان جا می خوابیدند و صبح بعد از دعا به خانه برمی گشتند. نامه هایی که برای خانواده می نوشتند همیشه آنها را نصیحت می کردندو وقتی که درمرخصی بودند روزها همیشه به ملاقات مجروحان در بیمارستانها می رفتند.

نامه هایی که برای خانواده اش می فرستاد می نوشت :((خواهرانم حجابتان را حفظ کنید . برادرم بیشتر درس بخوان مملکت به شما آینده سازان بیشتر احتیاج دارد.)) همیشه از شهادت و ایثار و ایمان رفقا صحبت می کرد.

شبهایی که در خانه بود هیچ وقت روی تشک نمی خوابید. نماز شب می خواند خیلی دوست داشتنی بود . به این فرزند دلاورافتخار می کنیم که با خون خود توانست اسلام و قرآن را یاری نماید.همیشه می گفت امام را دعا کنید، رزمندگان را فراموش نکنید.در نبود من اصلاً ناراحت نباشید.دو سه بارآخری که به مرخصی می آمد چهره اش نورانی شده بود از هجرت خبر می داد،نامه هایش با قبل فرق می کرد.همیشه از شهادت می نوشت واقعاً خانواده اش را با نامه هایش ساخته بود.

آخرین باری که به جبهه رفت در تاریخ 28/3/67 بود بعد از آن در تاریخ 5/5/67 در جبهه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

طوری که مسئول تبلیغات گردانشان تعریف می کرد میگفتند:شب عملیات که بچه ها برای رفتن به خط  آماده شدند شهید روحیه شاد و سرحالی داشت وی شب عملیات فرمانده دسته بودند که پایش به روی مین می رود و قطع می شود و با چپیه که سجاده اش بود پایش را می بست رفقا اصرار می کردند که به عقب برگردید ولی او قبول نمی کند با همان پای قطع شده مقداری به جلو می رود و می گوید کارم هنوز تمام نشده بچه ها احتیاج دارند...بعد از مدتی دیگر نمی تواند به جلو برود برای بار دوم زخمی می شود و با فرمانده تماس می گیرد که من دیگر نمی توانم جلو بروم  می خواهم به عقب برگردم که موافقت می شود و شهید به عقب بر می گردد.

بار سوم خمپاره ای در نزدیکی ایشان به زمین می خورد و باعث مجروح شدن باسن ایشان می شود و در خاک پاک شلمچه با سرور آزادگان ابا عبدالله الحسین (ع) محشور می شود . روحش شاد باد.


منبع: سازمان بنیاد شهید خراسان